ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



قائد تقدیر

RSS
تغییر یافته در 2011/08/11 19:06 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان پروین اعتصامی, شعر کهن
کــرد آســیـا ز آب، ســحــرگـاه بــاز خــواســتکای خودپسند، بـا منت این بـدسری چراست
از چـیـره دسـتـی تــو، مـرا صـبــر و تــاب رفـتاز خـیـره گـشـتـن تـو، مـرا وزن و قـدر کـاسـت
هـر روز، قـســمـتــی ز تــنـم خــاک مـیـشــودوان خـاک، چـون نسیم بـمن بـگذرد، هبـاست
آســوده انـد کــارگــران جــمـلــه، وقــت شــبچون من که دیده ای که شب و روز مبتلاست
گــردیــدن اســت کــار مــن، از ابـــتـــدای کــارآگـه نیم کـزین همـه گـردش، چـه مـدعـاسـت
فرسـودن من از تـو بـدینسـان، شگفت نیسـتاین چـشـمـه فـسـاد، ندانسـتـم از کـجـاسـت
زان پـیـشـتـر کـه سـوده شـوم پــاک، بــاز گـردشـایـد کـه بـازگـشـت تـو، ایـن درد را دواسـت
بـا این خـوشی، چـرا بـه ستـم خـوی کرده ایآلـودگـی، چـگـونـه دریـن پــاکـی و صـفـاسـت
در دل هر آنچه از تو نهفتـم، شکستـگی استبـر من هر آنچه از تـو رسد، خواری و جـفاست
بــیـهـوده چـنـد عـرصـه بــمـن تــنـگ مـیـکـنـیبــهـر گـذشـتــن تــو بــصـحـرا، هـزار جــاسـت
خـندید آب، کین ره و رسـم از من و تـو نیسـتمــا رهـرویـم و قــائد تــقــدیـر، رهـنــمــاســت
مــن از تــو تــیــره روزتــرم، تــنــگــدل مــبــاشبـس فتـنه ها که بـا تـو نه و بـا من آشـناسـت
لـرزیـده ام هـمـیـشـه ز هـر بـاد و هـر نـسـیـمهرگز نگفتـه ام که سـموم اسـت یا صبـاسـت
از کـوه و آفـتــاب، بــســی لـطــمـه خــورده امبـر حـالم، این پـریشـی و افـتـادگـی گـواسـت
هـمــواره جــود کــردم و چــیـزی نـخــواســتــمطـبـعـم غـنـی و دوسـتـیم خـالـی از ریـاسـت
بــس شـاخـه کـز فـتـادگـیـم بــر فـراشـت سـربـس غـنچـه کـز فـروغ منش رونق و ضـیاسـت
ز الـودگـی، هر آنچـه رسـیدسـت شـسـتـه امگــر حــلـه یـمـانـی و گـر کــهـنـه بــوریـاســت
از رود و دشــت و دره گـذشـتــیـم هـزار ســالبـا من نگفت هیچکسی، کاین چه ماجـراست
هـر قــطــره ام کــه بــاد پــراکــنــده مــیـکــنــدآن قـطـره گـاه در زمـی و گـاه در ســمـاســت
سـر گـشـتــه ام چـو گـوی، ز روزی کـه زاده امسرگشتـه دیده اید که او را نه سر، نه پـاست
از کار خـویش، خـسـتـگیم نیسـت، زان سـبـبکاز من همیشـه بـاغ و چـمن را گل و گیاسـت
قــدر تــو آن بـــود کــه کــنــی آرد، گــنــدمــیور نه بـکوهسـار، بـسی سـنگ بـی بـهاسـت
گـر رنـج مـیـکـشـیـم چـه غـم، زانـکـه خـلـق راآسـودگـی و خـوشـدلـی از آب و نـان مـاسـت
آبـم من، ار بـخـار شوم در چـمن، خـوش استسـنگی تـو، گر که کار کنی بـشکنی رواسـت
چــون کــار هـر کــســی بــه ســزاوار داده انـداز کــارگـاه دهـر، هـمـیـن کـارمـان ســزاســت
بـا عـزم خـویـش، هـیـچـیـک ایـن ره نـمـیـرویـمکشتـی، مبـرهن است که محـتـاج ناخـداست
در زحـمـتــیـم هـر دو ز سـخـتـی و رنـج، لـیـکهرچ آن بـمـا کـنند، نه از مـا، نه از شـمـاسـت
از ما چه صلح خیزد و جنگ، این چه فکر تستدر دسـت دیگـریسـت، گـر آب و گر آسـیاسـت



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.