ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



شماره ٤٨

RSS
تغییر یافته در 2011/08/15 20:01 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان شعر کهن, فردوسی
چـو بـشـنـید خـاقـان کـه بـهـرام راچـــه آمــد بـــروی از پـــی نــام را
چـوآن نـامـه نـزدیک خـاقـان رسـیدشـد از درد گریان هران کان شنید
از آن آگـهـی شــد دلـش پــر ز درددو دیـده پــر از خــون و رخ لــاژورد
ازان کـار او در شـگـفـتــی بــمـانـدجـهاندیدگـان را همه پـیش خـواند
بـگـفـت آنـک بـهـرام یـل را رسـیـدبـشـد زار و گـریان هران کـوشـنید
همه چـین بـرو زار و گـریان شـدندابــی آتــش تــیـز بــریـان شــدنـد
یـکـایک هـمـه کـار او را بـسـاخـتنگه کرد کاین بدبریشان که تاخت
قـلـون را بــه تـوران دو فـرزنـد بــودز هر گونه یی خویش و پـیوند بـود
چو دانسته شد آتشی بـر فروختسرای و همه بـر زن او بـسوخـت
دو فــرزنــد او را بـــر آتــش نــهــادهــمــه چــیــز او را بــه تــاراج داد
ازان پس چو نوبت به خاتون رسیدز پـرده بـه گیسوش بـیرون کشید
بـه ایوان کـشـید آن همه گنج اوینــکـــرد ایــچ یــاد از در رنـــج اوی
فـرسـتـاد هـرسـو هیونـان مـسـتنـیـامـدش خـراد بـر زیـن بــدسـت
همـه هرچ در چـین و را بـنـده بـودبـه پـوشیدشان جـامه های کبـود
بـیـک چـنـد بــا سـوک بـهـرام بـودکـه خــاقـان ازان کـار بــدنـام بــود



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.