ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



شماره ٢٩١: شب من دام خورشید است گوئی زلف یار است این

RSS
تغییر یافته در 2011/08/17 02:38 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان خاقانی, شعر کهن
شب من دام خورشید است گوئی زلف یار است اینشب اسـت این یا غلط کردم که عید روزگار است این
اگـر نـاف بـهشـت از شـب تـهی مـانـد آن نمـی دانممـرا در نـاف شـب دانـم بـهشـتـی آشـکـار اسـت این
سـرشـک مـن بـه رقـص افـتـاد بـر نـطـع زر از شـادیچـو جـانم در سـماع آمد که یارب وصـل یار اسـت این
قــرارم شــد ز هـفــت انـدام گــوهـر هـفــت نـاکــردهز هـفـتـم پـرده رخ بـنـمـود گـوئی نـوبـهـار اسـت ایـن
چـو مـن در پــایـش افـتـادم چـو خـلـخـال زرش گـفـتـاکه چون خلخال ما هم زرد و هم نالان و زار است این
بـخـسـتـم نـیم دینـارش بـه گـاز از بـی خـودی یعـنیکه گر جـم را نگین اسـت آن نگینش را نگار است این
ز بــس از زخــم دنــدانـم بــرآمــد آبــلــه ش بــر لــبرقـیـبـش گـفـت پـنـدارم لـب تـبـخـالـه دار اسـت ایـن
لـبــش زنـهـار مـی کـرد از لـبــم گـفـتــم مـعــاذ الـلـهقصاص خون همی خواهم چـه جـای زینهار است این
حـلـی چـون آفـتـاب و حـلـه چـون صـبـح از بـرافـکـندهگـرفـتـم در بـرش گفـتـم کـه ماهم در کـنار اسـت این
رقــیـب آمـد کـه بــیـرونـش کـنـم مـژگـان بــر ابــرو زدکـه این مـایه نـدانـی تـو کـه مـا را یـار غـار اسـت این
جــهـان را یـادگـاری نـیـسـت بــه ز اشـعـار خـاقـانـیبـــه فـــر خـــســـرو عـــادل نــکـــوتـــر یــادگـــار ایــن



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.