ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



وقتی او را از رفتن به خراسان منع می کردند مشتاقانه این قصیده را سرود

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 18:53 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان خاقانی, شعر کهن
چـه سـبـب سـوی خـراسـان شـدنم نگـذارنـدعـنـدلـیبـم بـه گـلـسـتـان شـدنـم نـگـذارنـد
نیسـت بـسـتـان خـراسـان را چـو من مـرغـیمـرغـم آوخ سـوی بـسـتـان شـدنم نگـذارند
گــنــج درهــا نــتــوان بـــرد بـــه بـــازار عــراقگـر بــه بــازار خــراســان شــدنـم نـگـذارنـد
نه نه سـرچـشـمه حـیوان بـه خـراسـان خـیزدچـون نه خـضـرم بـه سـر آن شـدنم نگذارند
چـون سـکندر من و تـحـویل بـه ظـلمات عـراقکـه سـوی چـشـمه حـیوان شـدنم نگـذارند
عـیسـیم مـنظـر مـن بـام چـهارم فـلـک اسـتکـه بـه هشـتـم در رضـوان شـدنم نگـذارنـد
همچـو عیسی گل و ریحـان ز نفس بـرد همتگـر چـه نـزد گـل و ریحـان شـدنـم نـگـذارنـد
چـه اسـائت ز من آمـد کـه بـدین تـشـنه دلـیبـه سـوی مشـرب احـسـان شـدنم نگذارند
یا جـنابـی است چنان پـاک و من آلوده جـبـینبــا جـنـابــت سـوی قـرآن شـدنـم نـگـذارنـد
یـــا مـــن آن پـــیــل غـــریــوان در ابـــرهـــه امکـه ســوی کـعـبــه دیـان شــدنـم نـگـذارنـد
آری افلاک معالی اسـت خـراسـان چـه عجـبکـه بـر افـلاک چـو شـیطـان شـدنم نگـذارند
مـن هـمـی رفـتـم بــاری هـمـه ره شـادان دلدل نـدانـسـت کـه شـادان شـدنم نـگـذارنـد
ری خـراس اسـت و خـراسـان شـده ایـوان ارمدر خـراسـم کـه بـه ایـوان شـدنـم نـگـذارنـد
در خـــراس ری از ایــوان خـــراســان پـــرســمگر چـه این طـایفـه پـرسـان شـدنم نگـذارند
گردن من بـه طنابی است که چون گاو خراسسـوسـن روغـنکـده مهمـان شـدنم نگـذارند
هسـتـم آن نطفه مضغه شده کز بـعد سه ماهخـون شـوم بـاز کـه انسـان شـدنم نگـذارند
از خروسان خراسان چو منی نیست چه سودکـه گـه صـبــح خـروشـان شـدنـم نـگـذارنـد
منم آن صبـح نخـسـتـین که چـو بـگشـایم لبخـوش فـروخـنـدم و خـندان شـدنم نگـذارند
نـابــهـنـگـام بــهـارم کـه بــه دی مـه شـکـفـمکـه بـه هنـگـامـه نـیسـان شـدنـم نـگـذرانـد
درد دل دارم و درمـانـش خــراســان، ز ســرانچـون سـزد کـز پـی درمـان شـدنم نگـذارنـد
جـانم آنجـاسـت بـه دریای طـلـب غـرقـه مـگـرکـوه گـیرم کـه سـوی کـان شـدنم نگـذارنـد
گر چـو خـرگوش کـنم پـیری و شـیر چـه سـودکـه چـو آتـش بـه نیسـتـان شـدنم نگـذارنـد
بـــهــر فـــردوس خـــراســـان بـــه در دوزخ ریچـه نشـینم کـه بـه پـنهان شـدنم نگـذارنـد
بــازگـردم چـو سـتــاره کـه شـود راجـع از آنـکمـســتــقــیـم ره امـکــان شــدنـم نـگـذارنـد
بـاز پـس گـردم چـون اشـک غـیوران از چـشـمکـه ز غـیرت سـوی مـژگـان شـدنم نگـذارند
مـشـتــری وار بــه جــوزای دو رویـم بــه وبــالچـکنم چـون سـوی سـرطان شدنم نگذارند
بـوی مشـک سـخـنم مغـز خـراسـان بـگـرفـتمـی رود بـوی، گـر ایشـان شـدنم نـگـذارنـد
گوی من صد پـی از آن سـوی سـر میدان شدگـر چـه بـا گـوی بـه مـیدان شـدنم نگـذارند
فـیـد بـیـفـایـده بـیـنـم ری و مـن فـیـد نـشـیـنکـه سـوی کـعـبـه ایـمـان شـدنـم نـگـذارنـد
روضــه پــاک رضــا دیـدن اگـر طــغـیـان اســتشــایـد ار بــر ره طـغـیـان شـدنـم نـگـذارنـد
ور بـه بـسطام شدن نیز ز بـی سامانی استپس سران بی سر و سامان شدنم نگذارند
ایـن دو صــادق خــرد و رای کــه مـیـزان دلــنـدبــر پــی عـقـرب عـصـیـان شـدنـم نـگـذرانـد
ویـن دل و عــقــل کـه پــیـکـان ره تــوفــیـقـنـدبــر ســر شـه ره خــذلـان شـدنـم نـگـذارنـد
دارم اخـلـاص و یـقـیـم کـام پــرسـتــی نـکـنـمکـان دو شـیرند که سـگبـان شـدنم نگذارند
عـقـل و عـصـمـت کـه مـرا تــاج فـراغـت دادنـدبــر ســر مـنـصـب دیـوان شــدنـم نـگـذارنـد
مـنـم آن کــاوه کـه تــایـیـد فــریـدونـی بــخــتطــالـب کـوره و ســنـدان شــدنـم نـگـذارنـد
دلـم از عـشـق خـراسـان کـم اوطـان بـگـرفـتوین دل و عـشـق بـه اوطـان شـدنم نگذارند
از وطــن دورم و امــیـد خــراســانــم نـیـســتکـه بـدان مـقـصـد کـیهـان شـدنـم نـگـذارنـد
ویحـک آن موم جـدا مـانده ز شـهدم کـه کـنونمـحــرم مـهـر ســلـیـمـان شـدنـم نـگـذارنـد
فـتـنه از مـن چـه نویسـد کـه مـرا دانش و دیندو رقــیـبــنـد کـه فــتــان شــدنـم نـگـذارنـد
تـرس جـاه و غم جان دارم و زین هر دو سبـببـه خـراسـان سـوی اخـوان شـدنم نگـذارند
همه بـر جـاه همی تـرسم و بـر جـان که مبـادجـاه و جـانی کـه تـن آسـان شـدنم نگذارند
هـر قــلــم مــهـر نـبــی ورزم و دشــمــن دارمتـاج و تـخـتـی کـه مسـلمان شـدنم نگذارند
هـم گــذارنــد کــه گــوی ســر مــیـدان گــردمگــر خــلــال بــن دنــدان شــدنـم نـگــذارنـد
آن بـخـارم بـه هـوا بـر شـده از بــحـر بـه بــحـربـاز پـس گـشـتـه کـه بـاران شـدنم نگـذارند
و آن شـرارم کـه بـه قـوت نـرسـم سـوی اثـیـرچـون شهاب اخـتـر رخـشـان شدنم نگذارند
گـیـر فـرمـان نـدهـنـدم بــه خــراســان رفــتــنبــاز تــبــریـز بــه فــرمـان شــدنـم نـگـذارنـد
ز پـــی آنــکــه دو جــا مــکــتــب و دکــان دارمنه بـه مـکـتـب نه بـه دکـان شـدنم نگـذارنـد
هـر چـه انـدوخـتـم این طـایفـه را رشـوه دهـمبــو کــه در راه گــروگــان شــدنـم نـگــذارنـد
نــاگــزیــر اســـت مــرا طــعــمــه مــوران دادنگـر نه موران بـه سـر خـوان شـدنم نگـذارند



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.