ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



شماره ٢١٩: هیچ داری خبر ای یار که آن یار برفت

RSS
تغییر یافته در 2011/08/11 13:44 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان خواجوی کرمانی, شعر کهن
هـیـچ داری خــبــر ای یـار کـه آن یـار بــرفـتیا شـنیدی ز کسـی کان بـت عـیار بـرفـت
غـم کـارم بـخـور امروز که شـد کار از دسـتدلـم این لـحـظـه نگـهدار کـه دلـدار بـرفـت
که کند چـاره ام این لحظه که بـیچـاره شدمکـه دهـد یـاریـم امـروز کـه آن یـار بــرفــت
جــهـد کـردم کـه ز دل بــو کـه بــرآیـد کــاریچـکنم کـاین دل محـنت زده از کـار بـرفـت
این زمان بـلـبـل دلسـوخـتـه گـو دم در کـشزانکه آن طوطی خوش نغمه ز گلزار برفت
درد بــیــمــار عــجــب گــر بــدوائی بــرســدخاصه اکنون که طبـیب از سر بیمار بـرفت
هـمـچـو آن فـتـنـه کـه دیوانـه ام از رفـتـارشآدمــی زاده نـدیـدم کــه پــری وار بــرفــت
بـت ساغر کش من تـا بـشد از مجلس انسآبـــروی قـــدح و رونــق خـــمــار بـــرفـــت
آن چه می بود که تا ساقی از آن می پیمودکـس ندیدیم که از میکـده هشـیار بـرفـت
بـوی انفـاس تـو خـواجـو همه عـالم بـگرفـتاین چـه عطرسـت که آب رخ عطـار بـرفت



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.