ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



شماره ٤٣٩: عجب از قافله دارم که بدر می نشود

RSS
تغییر یافته در 2011/08/11 13:54 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان خواجوی کرمانی, شعر کهن
عـجـب از قـافـلـه دارم کـه بـدر می نشـودتــا ز خـون دل مـن مـرحـلـه تــر مـی نـشـود
خـاطـرم در پــی او مـی رود از هـر طـرفـیگـر چـه از خـاطـر مـن هیچ بـدر مـی نـشـود
آنچنان در دل و چشمم متـصور شده استکـز بــرم رفـت و هـنـوزم ز نـظـر مـی نـشـود
دسـت دادیـم بـبـنـد تـو و تـسـلـیم شـدیمچاره ئی نیست چو دستم بـتو در می نشود
صـید را قید چـه حـاجـت که گرفـتـار غـمتگـر بـتـیـغـش بـزنـی جـای دگـر مـی نـشـود
هـر شــب از نـالـه مـن مـرغ بــافـغــان آیـدوین عـجـب تـر که تـرا هیچ خـبـر می نشـود
عـاقـبــت در سـر کـار تـو کـنـم جـان عـزیـزچـکـنـم بـی تـو مـرا کـار بــسـر مـی نـشـود
روز عمرم ز پـی وصل تـو شب شد هیهاتوین شب هجر تو گوئی که سحر می نشود
کاروان گر به سفر می رود از منزل دوستدل بــرگـشـتـه خـواجـو بـسـفـر مـی نـشـود



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.