ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



شماره ٧٤٣: دوش چون از لعل میگون تو می گفتم سخن

RSS
تغییر یافته در 2011/08/11 14:08 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان خواجوی کرمانی, شعر کهن
دوش چـون از لعل میگون تـو می گفتـم سخنهمچـو جـام از بـاده لعلم لبـالب شد دهن
مـرده در خـاک لـحـد دیگـر ز سـر گـیـرد حـیـاتگـر بـه آب دیده سـاغـر بـشـویندش کـفـن
بـا جـوانان پـیر ماهر نیمه شب مست و خـرابخویشتن را در خرابات افکند بی خویشتن
تـشـنـگـانـرا سـاقـی مـیـخـانـه گـو آبــی بــدهرهـروانـرا مـطـرب عـشـاق گـو راهی بـزن
گـر نـیارامـم دمـی بـی همـدمـی نـبـود غـریبزانکه بـا تن ها بـغربـت به که تنها در وطن
ایـکـه دور افـتـاده ئی از راه و بـا مـا هـمـرهـیره بـمنزل کـی بـری تـا نگـذری از ما و من
بـلبل از بوی سمن سرمست و مدهوش اوفتدما ز گلبـوئی که رنگ و روی او دارد سـمن
بـاغـبـان چـون آبـروی گـل نداند کـز کـجـاسـتبــاد پــنـدارد خــروش نـالــه مــرغ چــمــن
در حقیقت پیر کنعان چون ز یوسف دور نیستای عـزیزان کـی حـجـاب راه گـردد پـیرهـن
جـان و جـانانرا چـو بـا هم هسـت قرب معنویاعـتـبـار بـعـد صـوری کی تـوان کردن ز تـن
گـر چـه خـواجـو منطـق مرغـان نکـو داند ولیکاز سلیمان مرغ جانش بـاز می راند سخن



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.