ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



شماره ٢٢٨: کاروان می رود و بار سفر می بندند

RSS
تغییر یافته در 2011/08/15 16:37 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
کــاروان مــی رود و بــار ســفــر مــی بــنـدنـدتـا دگـربــار کـه بــیـنـد کـه بــه مـا پـیـونـدنـد
خــیـلــتــاشــان جــفــاکــار و مـحــبــان مـلـولخـیمه را همچـو دل از صـحـبـت ما بـرکـندند
آن همـه عـشـوه کـه در پـیش نـهادنـد و غـرورعـاقـبـت روز جـدایی پـس پـشـت افـکـنـدند
طـمـع از دوسـت نه این بـود و تـوقـع نه چـنینمکن ای دوست که از دوست جفا نپسندند
مـا هـمـانـیم کـه بـودیم و مـحـبـت بـاقـیـسـتتـرک صـحـبـت نکـند دل کـه بـه مهر آکـندند
عیب شیرین دهنان نیست که خون می ریزندجـرم صـاحـب نظـرانسـت که دل می بـندند
مرض عشق نه دردیسـت که می شـاید گفتبـا طـبـیبـان کـه در این بـاب نه دانشـمـندند
سـاربــان رخـت مـنـه بــر شـتــر و بــار مـبــنـدکـه در این مـرحـلـه بـیچـاره اسـیری چـندند
طـبـع خـرسـند نمـی بـاشـد و بـس می نکـندمـهـر آنـان کـه بــه نـادیـدن مـا خــرسـنـدنـد
مجـلس یاران بـی ناله سـعدی خـوش نیسـتشـمـع مـی گـرید و نظـارگـیان مـی خـنـدند



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.