ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



شماره ٢٦٣: گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 00:39 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
گـفــتــمـش ســیـر بــبــیـنـم مـگـر از دل بــرودوان چنان پـای گرفتست که مشکل بـرود
دلــی از ســنــگ بـــبـــایــد بـــه ســر راه وداعتـا تـحـمـل کـند آن روز کـه مـحـمـل بـرود
چـشـم حـسـرت بـه سـر اشـک فـرو می گیرمکـه اگـر راه دهـم قــافــلـه بــر گـل بــرود
ره نـدیـدم چـو بـرفـت از نـظـرم صـورت دوسـتهمچو چشمی که چراغش ز مقابل برود
موج از این بـار چنان کشتـی طاقت بـشکستکه عجب دارم اگر تـختـه بـه ساحل بـرود
سهل بود آن که به شمشیر عتابم می کشتقتـل صـاحـب نظـر آنسـت که قـاتـل بـرود
نـه عـجـب گـر بــرود قـاعـده صـبــر و شـکـیـبپـیش هر چشم که آن قد و شمایل بـرود
کـس ندانم که در این شـهر گرفـتـار تـو نیسـتمگر آن کس که به شهر آید و غافل بـرود
گـر همه عـمـر ندادسـت کـسـی دل بـه خـیالچـون بـبـایـد بـه سـر راه تـو بـی دل بـرود
روی بـنـمـای کـه صـبــر از دل صـوفـی بــبــریپـرده بـردار کـه هـوش از تـن عـاقـل بـرود
سـعـدی ار عـشـق نبـازد چـه کـند ملک وجـودحیف بـاشد که همه عمر بـه بـاطل بـرود
قــیــمــت وصـــل نــدانــد مــگــر آزرده هــجـــرمانده آسوده بـخسبـد چـو بـه منزل بـرود



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.