ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



شماره ٣٥٢: جانان هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 00:44 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
جــانـان هـزاران آفـریـن بــر جــانـت از ســر تــا قـدمصـانـع خـدایـی کـایـن وجــود آورد بــیـرون از عـدم
خــورشـیـد بــر ســرو روان دیـگـر نـدیـدم در جــهـانوصـفـت نـگـنـجـد در بــیـان نـامـت نـیـایـد در قـلـم
گفتـم چـو طاووسـی مگر عضـوی ز عضـوی خـوبـتـرمی بـینمت چـون نیشـکر شیرینی از سـر تـا قدم
چـنـدان کـه مـی بــیـنـم جــفـا امـیـد مـی دارم وفـاچـشـمـانت مـی گـویند لـا ابـروت مـی گـوید نعـم
آخــر نـگــاهـی بــازکــن وان گـه عــتــاب آغــاز کــنچندان که خواهی ناز کن چون پادشاهان بـر خدم
چون دل بـبـردی دین مبـر هوش از من مسکین مبـربـا مـهـربـانـان کـیـن مـبـر لـاتـقـتـلـوا صـیـد الـحـرم
خـارست و گل در بـوستـان هرچ او کند نیکوست آنسهلست پـیش دوستـان از دوستـان بـردن ستـم
او رفت و جـان می پـرورد این جامه بـر خود می دردسلطان که خوابش می برد از پاسبانانش چه غم
می زد به شمشیر جفا می رفت و می گفت از قفاســعــدی بــنـالـیـدی ز مـا مـردان نـنـالـنـد از الــم



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.