ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



شماره ٣٧١: من از آن روز که دربند توام آزادم

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 00:45 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
مــــن از آن روز کــــه دربـــــنــــد تــــوام آزادمپـادشاهم که بـه دسـت تـو اسیر افتـادم
هـمـه غـم هـای جـهـان هیچ اثـر مـی نـکـنـددر من از بـس که بـه دیدار عزیزت شـادم
خـرم آن روز کـه جــان مـی رود انـدر طـلـبــتتــا بــیـایـنـد عــزیـزان بــه مـبــارک بــادم
مـن کـه در هیچ مـقـامـی نـزدم خـیمـه انـسپـیش تـو رخـت بـیفـکـنـدم و دل بـنـهادم
دانـی از دولـت وصـلـت چـه طـلـب دارم هـیچیـاد تـو مـصـلـحـت خـویـش بـبـرد از یـادم
بــه وفــای تــو کــز آن روز کــه دلـبــنـد مـنـیدل نبـسـتـم بـه وفای کس و در نگشادم
تــا خـیـال قـد و بــالـای تــو در فـکـر مـنـسـتگـر خـلـایق همه سـروند چـو سـرو آزادم
به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنیوین عجبـتر که تو شیرینی و من فرهادم
دستـگاهی نه که در پـای تـو ریزم چـون خاکحاصل آنست که چون طبـل تهی پربـادم
مـی نـمـایـد کـه جــفــای فـلـک از دامـن مـندسـت کـوتــه نـکـنـد تــا نـکـنـد بــنـیـادم
ظـاهـر آنـســت کـه بــا ســابــقـه حــکـم ازلجـهد سـودی نکـنـد تـن بـه قـضـا دردادم
ور تــحــمـل نـکــنـم جــور زمـان را چــه کـنـمداوری نـیسـت کـه از وی بـسـتـانـد دادم
دلـم از صـحـبــت شـیـراز بـه کـلـی بــگـرفـتوقت آنسـت که پـرسـی خـبـر از بـغدادم
هیچ شک نیسـت که فریاد من آن جـا بـرسدعـجـب ار صـاحـب دیـوان نـرسـد فـریـادم
سعدیا حـب وطن گر چـه حـدیثـیست صحـیحنتوان مرد به سختی که من این جا زادم



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.