ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



شماره ٤١٢: آن دوست که من دارم وان یار که من دانم

RSS
تغییر یافته در 2011/08/15 16:48 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
آن دوسـت کـه من دارم وان یار که من دانمشـیرین دهـنـی دارد دور از لـب و دنـدانـم
بـخـت این نکند بـا من کـان شـاخ صـنوبـر رابـنشینم و بـنشانم گل بـر سرش افشانم
ای روی دلــارایــت مــجــمــوعــه زیــبــایـیمجـموع چـه غـم دارد از من که پـریشـانم
دریاب کـه نقـشـی مـاند از طـرح وجـود مـنچـون یاد تـو می آرم خـود هیچ نمی مانم
بـا وصـل نـمـی پـیچـم وز هجـر نـمـی نـالـمحـکم آن چـه تـو فـرمایی من بـنده فرمانم
ای خوبـتر از لیلی بـیمست که چون مجنونعـشـق تـو بــگـردانـد در کـوه و بــیـابــانـم
یک پشت زمین دشمن گر روی بـه من آرنداز روی تــو بـــیــزارم گــر روی بـــگــردانــم
در دام تـو محـبـوسـم در دسـت تـو مغلوبـموز ذوق تـو مدهوشـم در وصف تـو حـیرانم
دسـتـی ز غـمت بـر دل پـایی ز پـیت در گلبا این همه صبرم هست وز روی تو نتوانم
در خـفیه همی نالم وین طـرفه که در عـالمعـشـاق نـمـی خـسـبـنـد از نـالـه پـنهانم
بینی که چه گرم آتش در سوخته می گیردتـو گرمتـری ز آتـش من سوخـتـه تـر ز آنم
گویند مکن سـعدی جـان در سـر این سـوداگـر جـان بـرود شـاید مـن زنده بـه جـانانم



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.