ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



شماره ٤٢٦: دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی بینم

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 00:49 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
دلـم تــا عــشــقـبــاز آمـد در او جــز غـم نـمـی بــیـنـمدلی بـی غم کجـا جویم که در عالم نمی بـینم
دمــی بــا هـمــدمــی خــرم ز جــانــم بــر نــمــی آیـددمم با جان برآید چون که یک همدم نمی بینم
مـــرا رازیــســـت انـــدر دل بـــه خـــون دیــده پـــروردهولیکـن بـا کـه گـویم راز چـون محـرم نمی بـینم
قـنـاعـت مـی کـنـم بــا درد چــون درمـان نـمـی یـابــمتـحمل می کنم بـا زخم چون مرهم نمی بـینم
خـوشـا و خـرمـا آن دل کـه هـسـت از عـشـق بـیگـانـهکـه مـن تـا آشـنا گـشـتـم دل خـرم نمی بـینم
نـم چـشـم آبــروی مـن بــبــرد از بـس کـه مـی گـریـمچـرا گریم کـز آن حـاصـل بـرون از نم نمی بـینم
کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شدبـه امید دمی بـا دوست وان دم هم نمی بینم



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.