ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



شماره ٤٤٠: کاش کان دلبر عیار که من کشته اویم

RSS
تغییر یافته در 2011/08/15 16:50 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
کـاش کـان دلـبـر عـیـار کـه مـن کـشـتـه اویـمبـار دیگـر بـگـذشـتـی کـه کـنـد زنـده بـه بـویم
تـرک من گفـت و بـه تـرکـش نتـوانم که بـگویمچه کنم نیست دلی چـون دل او ز آهن و رویم
تـا قـدم بــاشـدم انـدر قـدمـش افـتـم و خـیـزمتـا نفـس مـانـدم اندر عـقـبـش پـرسـم و پـویم
دشـمـن خـویشـتـنم هر نفـس از دوسـتـی اوتـا چه دید از من مسکین که ملولست ز خویم
لـب او بـر لـب مـن این چـه خـیالـسـت و تـمنامگـر آن گه کـه کـند کـوزه گر از خـاک سـبـویم
همه بـر من چه زنی زخم فراق ای مه خوبـاننـه مـنـم تــنـهـا کـانـدر خـم چـوگـان تـو گـویـم
هر کجا صاحب حسنیست ثنا گفتم و وصفشتو چنان صاحب حسنی که ندانم که چه گویم
دوش می گفت که سـعـدی غم ما هیچ نداردمـی نـداند کـه گـرم سـر بـرود دسـت نشـویم



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.