ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



شماره ٤٨٠: گفتم به عقل پای برآرم ز بند او

RSS
تغییر یافته در 2011/08/15 16:52 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
گـفـتــم بــه عـقـل پــای بــرآرم ز بــنـد اوروی خـلاص نیسـت بـجـهد از کمند او
مسـتـوجـب ملامتـی ای دل که چـند بـارعقلت بـگفت و گوش نکردی بـه پند او
آن بـوستـان میوه شیرین که دست جهددشـوار مـی رسـد بـه درخـت بـلـند او
گـفـتـم عـنـان مـرکـب تـازی بــگـیـرمـشلیکن وصـول نیسـت بـه گرد سـمند او
سـر در جـهان نهادمی از دسـت او ولیکاز شـهـر او چـگـونـه رود شـهـربــنـد او
چـشمم بـدوخت از همه عالم بـه اتـفاقتـا جـز در او نظـر نکـنـد مـسـتـمـنـد او
گر خود به جای مروحه شمشیر می زندمسکین مگس کجا رود از پیش قند او
نـومـید نیسـتـم کـه هم او مـرهمـی نهدور نـه بـه هـیـچ بـه نـشـود دردمـنـد او
او خـود مـگـر بـه لـطـف خـداونـدیی کـنـدور نه ز مـا چـه بـنـدگـی آید پـسـند او
سعدی چو صبـر از اوت میسر نمی شوداولـیتـر آن کـه صـبـر کـنی بـر گـزنـد او



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.