ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



شماره ٦١١: بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 01:01 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
بـهار آمد کـه هر سـاعـت رود خـاطـر بـه بـسـتـانیبه غلغل در سماع آیند هر مرغی به دستانی
دم عـیـســیـســت پــنـداری نـســیـم بــاد نـوروزیکـه خـاک مـرده بـازآید در او روحـی و ریحـانی
بــه جــولـان و خـرامـیـدن درآمـد سـرو بــسـتــانـیتـو نیز ای سرو روحـانی بـکن یک بـار جـولانی
بـه هر کـویی پـری رویی بـه چـوگان می زند گوییتـو خـود گوی زنخ داری بـساز از زلف چـوگانی
به چندین حیلت و حکمت که گوی از همگنان بردمبـه چـوگـانم نمی افـتـد چـنین گوی زنخـدانی
بــیـار ای بــاغــبــان ســروی بــه بــالــای دلــارامـمکه بـاری من ندیدستم چنین گل در گلستانی
تــو آهـوچــشـم نـگـذاری مـرا از دســت تــا آن گـهکه همچون آهو از دستت نهم سر در بیابـانی
کـمـال حــسـن رویـت را صـفـت کـردن نـمـی دانـمکه حیران بـاز می مانم چـه داند گفت حیرانی
وصـال تـوسـت اگر دل را مرادی هسـت و مطلوبـیکنار تـوسـت اگر غم را کناری هست و پـایانی
طبـیب از من بـه جان آمد که سعدی قصه کوته کنکـه دردت را نمـی دانم بـرون از صـبـر درمـانی



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.