ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 21:42 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
حــکــایـت کــنـنـد از بــزرگـان دیـنحـقـیقـت شـناسـان عـین الیقـین
که صاحـبـدلی بـر پـلنگی نشستهمی راند رهوار و ماری به دست
یکـی گـفـتـش: ای مـرد راه خـدایبـدین ره کـه رفـتـی مـرا ره نـمـای
چـه کـردی کـه درنـده رام تــو شـدنـگـیـن سـعـادت بـه نـام تـو شـد؟
بـگفـت ار پـلنگم زبـون اسـت و ماروگر پـیل و کرکس، شـگفتـی مدار
تـو هـم گـردن از حـکـم داور مـپـیچکـه گردن نپـیچـد ز حـکـم تـو هیچ
چــو حــاکـم بــه فــرمـان داور بــودخــدایـش نــگــهــبــان و یـاور بــود
محال است چون دوست دارد تو راکـه در دسـت دشـمن گذارد تـو را
ره این است، روی از طریقت متـاببـنه گـام و کـامـی کـه داری بـیاب
نصـیحـت کـسـی سـودمـند آیدشکـه گفـتـار سـعـدی پـسـند آیدش



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.