ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت پدر بخیل و پسر لاابالی

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 13:47 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
یـکـی زهـره خــرج کـردن نـداشــتزرش بـود و یارای خـوردن نـداشـت
نه خـوردی، که خـاطر بـر آسـایدشنـه دادی، کــه فــردا بــکــار آیـدش
شـب و روز در بـنـد زر بـود و سـیـمزر و ســـیــم در بـــنــد مـــرد لئیــم
بــدانـسـت روزی پــسـر در کـمـیـنکـه ممـسـک کـجـا کـرد زر در زمین
ز خــاکــش بـــر آورد و بــر بـــاد دادشـنیدم کـه سـنگی در آن جـا نهاد
جـــوانــمــرد را زر بـــقــائی نــکــردبه یک دستش آمد، به دیگر بـخورد
کــز ایـن کــم زنـی بــود نـاپــا کــروکــلــاهـش بــه بــازار و مـیـزر گــرو
نـهـاده پـدر چـنـگ در نـای خـویـشپـسـر چـنـگـی و نـایی آورده پـیش
پـدر زار و گریان همه شـب نخـفـتپـسـر بـامـدادان بـخـنـدیـد و گـفـت
زر از بـــهــر خــوردن بـــود ای پـــدرز بـهر نـهـادن چـه سـنـگ و چـه زر
زر از ســـنــگ خـــارا بـــرون آورنـــدکـه بـا دوسـتـان و عـزیـزان خـورنـد
زر انــدر کــف مــرد دنــیـا پــرســتهنوز ای بـرادر بـه سـنگ اندرسـت
چــو در زنـدگـانـی بــدی بــا عــیـالگرت مرگ خـواهند، از ایشـان منال
چو چشمار و آنگه خورند از تـو سیرکـه از بـام پـنجـه گـز افـتـی بـه زیر
بــخـیـل تـوانـگـر بـه دیـنـار و سـیـمطلسمی است بالای گنجی مقیم
از آن ســالــهـا مـی بــمــانـد زرشکه لرزد طلسمی چـنین بـر سرش
بـه سـنگ اجـل ناگـهش بـشـکـنندبـه اسـودگـی گـنج قـسـمت کـنند
پـس از بـردن و گـرد کـردن چـو مـوربـخور پیش از آن کت خورد کرم گور
سخنهای سعدی مثال است و پندبــکــار آیـدت گـر شــوی کــار بــنـد
دریـغ اسـت از ایـن روی بــرتـافـتـنکـز ایـن روی دولـت تــوان یـافــتــن



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.