ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 13:48 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
شنیدم که پـیری شبـی زنده داشتسحر دست حاجت به حق برفراشت
یکـی هـاتـف انـداخـت در گـوش پـیـرکه بـی حـاصلی، رو سـر خـویش گیر
بـر این در دعـای تـو مقـبـول نیسـتبــه خـواری بــرو یـا بــزاری بــایـسـت
شـب دیگر از ذکـر و طـاعـت نخـفـتمـریدی ز حـالـش خـبـر یافـت، گـفـت
چـو دیدی کزان روی بـستـه ست دربـه بـی حـاصـلی سـعی چـندین مبـر
بـه دیـبــاجـه بــر اشـک یـاقـوت فـامبـه حـسـرت بـبـارید و گفت ای غـلام
بــه نـومــیـدی آنـگــه بــگــردیـدمـیاز ایـن ره، کــه راهـی دگــر دیـدمــی
مـپـنـدار گـر وی عـنـان بـرشـکـسـتکــه مـن بــاز دارم ز فــتــراک دســت
چـو خـواهنده محـروم گشـت از دریچــه غـم گـر شــنـاســد در دیـگـری؟
شنیدم که راهم در این کوی نیستولــی هــیـچ راه دگــر روی نــیـســت
در ایــن بــود ســر بـــر زمــیــن فــداکــه گـفــتــنـد در گـوش جــانـش نـدا
قـبـول اسـت اگـرچـه هنـر نیسـتـشکـه جـز مـا پــنـاهـی دگـر نـیـسـتـش



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.