ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت دهقان در لشکر سلطان

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 13:49 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
رئیـس دهـی بــا پــســر در رهـیگـذشـتـند بـر قـلب شـاهنشـهی
پـسـر چـاوشـان دیـد و تـیغ و تـبـرقـبــاهـای اطــلـس، کـمـرهـای زر
یــلــان کــمــانــدار نــخــچــیــر زنغــلـامـان تــرکــش کــش تــیـرزن
یـکـی در بــرش پــرنـیـانـی قــبــاهیکی بـر سـرش خـسـروانی کـلاه
پـسر کان همه شوکت و پـایه دیدپــدر را بــه غــایـت فـرومـایـه دیـد
که حالش بگردید و رنگش بـریختز هیبـت بـه پـیغوله ای در گریخت
پـسـر گـفـتـش آخـر بــزرگ دهـیبـه سـرداری از سـر بـزرگان مهی
چه بـودت که بـبـریدی از جان امیدبـلـرزیدی از بـاد هـیبـت چـو بـید؟
بـلـی، گـفـت سـالـار و فـرماندهمولـی عـزتـم هـسـت تــا در دهـم
بــزرگـان ازان دهـشــت آلـوده انـدکــه در بــارگــاه مـلــک بــوده انـد
تو، ای بی خبر، همچنان در دهیکه بر خویشتن منصبی می نهی
نــگــفــتــنــد حــرفــی زبــان آورانکـه سـعـدی مثـالـی نگـوید بـر آن
***
مگر دیده بـاشـی که در بـاغ و راغبـتابـد به شب کرمکی چون چراغ
یکی گفتـش ای کرمک شـب فروزچه بـودت که بیرون نیایی به روز؟
بـبـیـن کآتـشـی کـرمـک خـاک زادجـواب از سـر روشـنـایـی چـه داد
که من روز و شب جز بـه صحرانیمولـی پـیـش خـورشـیـد پـیـدا نـیم



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.