ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 13:49 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
بـه شـهری در از شـام غـوغـا فـتـادگــرفـــتـــنــد پـــیــری مــبـــارک نــهــاد
هنوز آن حـدیثـم بـه گوش اندرسـتچـو قـیـدش نـهـادنـد بــر پـای و دسـت
که گفـت ارنه سـلطـان اشـارت کندکـه را زهـره بــاشــد کـه غــارت کــنـد؟
بباید چنین دشمنی دوست داشتکه می دانمش دوست بر من گماشت
اگـر عـز وجـاه اسـت و گر ذل و قـیدمن از حـق شـناسـم، نه از عمرو و زید
ز عـلـت مـدار، ای خــردمـنـد، بــیـمچــو داروی تــلـخـت فـرسـتــد حــکـیـم
بـخـور هـرچـه آیـد ز دسـت حـبـیـبنــه بــیـمــار دانــاتــرســت از طــبــیـب



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.