ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



مخاطبه شمع و پروانه

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 13:49 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
شـبـی یاد دارم کـه چـشـمـم نخـفـتشـنیدم کـه پـروانـه بـا شـمـع گـفـت
که من عـاشـقـم گر بـسـوزم رواسـتتـو را گـریـه و سـوز بــاری چـراسـت؟
بــگــفــت ای هـوادار مـســکــیـن مـنبــرفــت انـگـبــیـن یـار شــیـریـن مـن
چــو شــیـریـنـی از مــن بــدر مـی رودچـو فـرهـادم آتـش بــه سـر مـی رود
همی گـفـت و هر لحـظـه سـیلاب دردفــرو مـی دویـدش بــه رخــســار زرد
که ای مدعـی عـشـق کار تـو نیسـتکـه نـه صـبـر داری نـه یـارای ایـسـت
تـو بـگـریزی از پـیش یک شـعـلـه خـاممـن اسـتــاده ام تــا بــسـوزم تــمـام
تـو را آتـش عـشـق اگـر پـر بـسـوخـتمرا بـین که از پـای تـا سـر بـسوخـت
همه شب در این گفت و گو بود شمعبــه دیـدار او وقــت اصــحــاب، جــمـع
نـرفـتــه ز شـب هـمـچـنـان بــهـره ایکـه ناگـه بـکـشـتـش پـری چـهره ای
همی گفت و می رفت دودش بـه سرهـمـین بـود پـایان عـشـق، ای پـسـر
ره ایـن اسـت اگـر خـواهـی آمـوخـتــنبـه کـشـتـن فـرج یـابـی از سـوخـتـن
مـکـن گـریـه بــر گـور مـقـتـول دوسـتقـل الـحـمـدلـلـه کـه مقـبـول اوسـت
اگـر عـاشـقـی سـر مـشـوی از مـرضچو سعدی فرو شوی دست از غرض
فـــدائی نــدارد ز مــقــصـــود چـــنــگوگـر بـر سـرش تـیـر بــارنـد و سـنـگ
بــه دریــا مــرو گــفــتــمــت زیــنــهــاروگـر مـی روی تـن بـه طـوفـان سـپـار



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.