ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 21:51 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
به خشم از ملک بنده ای سربتافتبـفرمود جستن کسش در نیافت
چـو بــازآمـد از راه خـشـم و سـتـیـزبه شمشیر زن گفت خونش بریز
بـه خـون تـشـنـه جـلـاد نـامـهـربـانبـرون کرد دشنه چـو تـشنه زبـان
شـنیدم کـه گـفـت از دل تـنگ ریشخدایا بـحـل کردمش خون خویش
کـه پـیوسـتـه در نعـمـت و نـاز و نامدر اقـبــال او بـوده ام دوسـتـکـام
مـبــادا کــه فــردا بــه خــون مـنـشبـگـیرند و خـرم شـود دشـمـنش
ملک را چـو گـفـت وی آمد بـه گوشدگر دیگ خـشمش نیاورد جـوش
بسی بـر سرش داد و بر دیده بوسخداوند رایت شد و طبـل و کوس
بـه رفـق از چـنان سـهمگن جـایگـاهرسـانـیـد دهـرش بــدان پــایـگـاه
غـرض زین حـدیث آن که گفـتـار نرمچـو آب اسـت بـر آتـش مرد گـرم
تـواضع کن ای دوست بـا خـصم تـندکـه نرمـی کـنـد تـیغ بـرنـده کـنـد
نـبـیـنـی کـه در مـعـرض تـیـغ و تـیـربـپـوشـنـد خـفـتـان صـد تـو حـریر



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.