ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت صبر مردان بر جفا

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 21:51 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
شنیدم که در خـاک وخـش از مهانیـکــی بــود در کــنـج خــلـوت نـهـان
مجـرد بـه معـنی نه عـارف بـه دلـقکه بیرون کند دست حاجت بـه خلق
ســعــادت گـشــاده دری ســوی اودر از دیــگــران بــســتــه بــر روی او
زبــان آوری بــی خــرد سـعـی کـردز شـوخـی بـه بـد گـفـتـن نـیـکـمـرد
که زنهار از این مکـر و دسـتـان و ریوبـجـای سـلیمان نشـسـتـن چـو دیو
دمـادم بــشـویـنـد چـون گـربـه رویطـمـع کـرده در صـید مـوشـان کـوی
ریـاضــت کـش از بــهـر نـام و غــرورکـه طــبــل تــهـی را رود بــانـگ دور
همی گفـت و خـلقی بـر او انجـمنبــرایـشــان تــفــرج کـنـان مـرد و زن
شـنیدم که بـگریسـت دانای وخـشکه یارب مراین شخص را توبه بخش
وگـر راسـت گـفـت ای خـداوند پـاکمــرا تــوبــه ده تــا نــگــردم هـلــاک
پــسـنـد آمـد از عـیـب جـوی خـودمکــه مـعــلـوم مـن کــرد خــوی بــدم
گـر آنی کـه دشـمـنـت گـوید، مـرنجوگـر نـیـسـتـی، گـو بـرو بــاد سـنـج
اگـر ابـلـهی مـشـک را گـنده گـفـتتـو مـجـموع بـاش او پـراگـنده گـفـت
وگـر مـی رود در پــیـاز ایـن سـخــنچـنین اسـت گـو گـنده مغـزی مکـن
نـگــیـرد خــردمـنـد روشــن ضــمـیـرزبـان بـنـد دشـمـن ز هـنـگـامـه گـیر
نـه آیـیـن عـقـل اســت و رای خــردکــه دانـا فــریـب مـشــعــبــد خــورد
پس کار خویش آنکه عاقل نشستزبــان بــدانـدیـش بـر خـود بــبـسـت
تـو نـیـکـو روش بـاش تـا بـد سـگـالنـیـابــد بـه نـقـص تـو گـفـتـن مـجـال
چــو دشـوار آمـد ز دشـمـن سـخـننگـر تـا چـه عـیبـت گـرفـت آن مکـن
جـز آن کـس نـدانـم نـکـو گـوی مـنکـه روشـن کـنـد بـر مـن آهـوی مـن



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.