ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت کرکس با زغن

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 13:52 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
چـنین گفـت پـیش زغـن کـرکـسـیکـه نـبـود ز مـن دوربـین تـر کـسـی
زغن گفت از این در نشـاید گذشـتبـیا تـا چـه بـینی بـر اطـراف دشـت
شــنـیـدم کــه مـقــدار یـک روزه راهبـکـرد از بـلـنـدی بـه پـسـتـی نگـاه
چـنـین گـفـت دیـدم گـرت بـاورسـتکه یک دانه گندم به هامون برست
زغـن را نـمـانـد از تـعـجـب شـکـیبز بــالــا نـهـادنــد ســر در نـشــیـب
چــو کــرکــس بـــر دانــه آمــد فــرازگــره شــد بــر او پــای بــنـدی دراز
نـدانـسـت ازان دانـه بــر خــوردنـشکــه دهـر افــگـنـد دام در گــردنـش
نــه آبــســتــن در بــود هــر صــدفنـه هـر بــار شــاطـر زنـد بــر هـدف
زغن گفت ازان دانه دیدن چـه سـودچـو بـیـنـایـی دام خـصـمـت نـبــود؟
شنیدم که می گفت و گردن به بندنـبــاشـد حــذر بــا قـدر ســودمـنـد
اجـل چـون بـه خونش بـرآورد دستقضا چـشـم بـاریک بـینش بـبـسـت
در آبــی کــه پــیــدا نــگــردد کــنــارغــرور شـــنــاور نــیــایــد بـــه کــار



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.