ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 13:52 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
شـنیدم کـه نابـالـغـی روزه داشـتبه صد محنت آورد روزی به چاشت
بــه کـتــابــش آن روز سـائق نـبــردبـزرگ آمدش طـاعـت از طـفل خـرد
پـدر دیـده بــوسـیـد و مـادر سـرشفـشـانـدنـد بــادام و زر بــر ســرش
چـو بـر وی گـذر کـرد یک نـیمـه روزفـتــاد انـدر او ز آتــش مـعـده سـوز
بـدل گفـت اگر لقـمه چـندی خـورمچــه دانــد پــدر غــیـب یـا مــادرم؟
چـو روی پـسـر در پــدر بــود و قـومنـهان خـورد و پـیدا بـسـر بـرد صـوم
کـه دانـد چـو در بـند حـق نیسـتـیاگـر بــی وضـو در نـمـاز ایـسـتــی؟
پس این پیر ازان طفل نادان ترستکه از بـهر مردم بـه طـاعت درسـت
کــلــیــد در دوزخ اســـت آن نــمــازکــه در چــشــم مـردم گــزاری دراز
اگـر جـز بـه حـق می رود جـاده اتدر آتــش فــشــانـنـد ســجــاده ات



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.