ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 13:55 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
در این شهربـاری بـه سـمعم رسیدکــه بــازارگــانـی غــلـامـی خــریـد
شبـانگه مگر دست بردش به سیببـبـر درکـشـیدش بـه نـاز و عـتـیـب
پـری چهره هرچ اوفتادش بـه دستز رخـت و اوانیش در سـر شکسـت
نه هرجـا که بـینی خـطی دل فریبتــوانـی طـمـع کـردنـش در کـتـیـب
گـوا کـرد بــر خــود خــدای و رسـولکـه دیـگـر نـگـردم بــه گـرد فـضــول
رحیل آمدش هم در آن هفتـه پـیشدل افگار و سـربـسـتـه و روی ریش
چو بـیرون شد از کازرون یک دو میلبـه پـیش آمدش سـنگلاخـی مهیل
بـپـرسـید کاین قله را نام چـیسـت؟که بسیار بیند عجب هر که زیست
کسـی گفـتـش این راه را وین مقامبــجــز تــنـگ تــرکــان نـدانـیـم نــام
بـرنـجـید چـون تـنـگ تـرکـان شـنـیدتـو گـفـتـی کـه دیدار دشـمن بـدید
سـیـه را بـفـرمـود کـای نـیـکـبــخـتهم این جا که هستی بـینداز رخت
نه عقل است و نه معرفت یک جوماگــر مــن دگــر تــنــگ تــرکــان روم
در شــهـوت نـفــس کــافــر بــبــنــدوگر عاشـقی لت خـور و سـر بـبـند
چـو مـر بــنـده ای را هـمـی پــروریبـه هـیبـت بـر آرش کـز او بـرخـوری
وگــر ســیـدش لـب بــه دنـدان گـزددمــــاغ خـــــداونــــدگــــاری پـــــزد
غـلـام آبــکـش بــایـد و خــشـت زنبــود بــنــده نــازنــیــن مــشــت زن
***
گـروهی نـشـینـنـد بـا خـوش پـسـرکـه مـا پــاکـبــازیـم و صـاحـب نـظـر
ز مـــن پـــرس فـــرســـوده روزگـــارکه بـر سفره حسرت خورد روزه دار
ازان تــخـم خـرمـا خـورد گـوسـپــنـدکه قفل است بـر تـنگ خـرما و بـند
سـر گاو و عـصـار ازان در کـه اسـتکه از کنجدش ریسمان کوتـه است



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.