ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت در عالم طفولیت

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 13:57 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
ز عــهــد پـــدر یــادم آیــد هــمــیکـه بــاران رحـمـت بـر او هـر دمـی
کـه در طـفـلـیم لـوح و دفـتـر خـریدز بــهـرم یـکـی خــاتــم و زر خــریـد
بــدرکــرد نـاگـه یـکــی مـشــتــریبـه خـرمایی از دسـتـم انگـشـتـری
چـو نشناسد انگشتـری طفل خردبــه شـیـریـنـی از وی تـوانـنـد بــرد
تـو هم قـیمـت عـمـر نشـنـاخـتـیکـه در عـیش شـیرین بـرانـداخـتـی
قـیامت که نیکـان بـر اعـلی رسـندز قــعــر ثـــری بـــر ثـــریــا رســنــد
تـو را خـود بـماند سر از ننگ پـیشکـه گـردت بـرآید عـمـلـهای خـویش
بــــرادر، ز کـــار بــــدان شـــرم دارکه در روی نیکان شـوی شـرمسـار
در آن روز کـز فـعـل پـرسـند و قـولاولــوالــعــزم را تــن بــلــزد ز هــول
بـه جـایی که دهشت خـورند انبـیاتــو عــذر گــنـه را چــه داری؟ بــیـا
زنانی کـه طـاعـت بـه رغـبـت بـرندز مـــردان نــاپـــارســـا بـــگـــذرنــد
تـو را شـرم نـایـد ز مـردی خـویـشکه بـاشد زنان را قبـول از تو بـیش؟
زنان را بـه عذری معین که هسـتز طــاعـت بــدارنـد گـه گـاه دســت
تو بی عذر یک سو نشینی چو زنرو ای کــم ز زن، لــاف مـردی مـزن
مرا خـود مبـین ای عـجـب در میانبـبـین تـا چـه گـفـتـنـد پـیشـینـیـان
چـو از راسـتـی بــگـذری خـم بــودچـه مـردی بــود کـز زنـی کـم بـود؟
بــه نـاز و طـرب نـفـس پـروده گـیـربــه ایـام دشـمـن قـوی کـرده گـیـر
یـکــی بــچــه گــرگ مـی پــروریـدچـو پـروده شد خـواجـه بـرهم درید
چو بـر پـهلوی جان سپـردن بـخفتزبـان آوری در سـرش رفـت و گفـت
تـو دشـمـن چـنـین نـازنـین پـروریندانی کـه نـاچـار زخـمـش خـوری؟
نـه ابـلـیـس در حـق مـا طـعـنـه زدکــز ایـنــان نـیـایـد بــجــز کــار بــد؟
فغـان از بـدیها که در نفس ماسـتکه تـرسم شود ظن ابـلیس راست
چـو ملـعـون پـسـند آمدش قـهر ماخـدایـش بــیـنـداخـت از بــه خـرمـا
کـجـا سـر بـرآریم از این عـار و ننگکه بـا او بصلحیم و بـا حق به جنگ
نـظـر دوسـت نـادر کـنـد سـوی تـوچــو در روی دشـمـن بــود روی تــو
گرت دوسـت بـاید کـز او بـر خـورینـبــایـد کـه فـرمـان دشــمـن بــری
روا دارد از دوســت بــیــگــانــگــیکـه دشـمن گـزیند بـه همـخـانگـی
ندانی کـه کـمتـر نهد دوسـت پـایچو بـیند که دشمن بـود در سرای؟
بـه سیم سیه تا چه خواهی خریدکه خواهی دل از مهر یوسف برید؟
تـو از دوسـت گـر عـاقـلی بـرمگـردکـه دشـمـن نـیارد نـگـه در تـو کـرد



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.