ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 13:58 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
یـکـی را بــه چــوگـان مـه دامـغـانبـزد تـا چـو طـبـلش بـر آمد فغان
شب از بـی قراری نیارسـت خـفتبـر او پـارسـایی گذر کرد و گفـت
به شب گر بـبردی بر شحنه، سوزگــنـاه آبــرویـش نـبــردی بــه روز
کـسـی روز محـشـر نگـردد خـجـلکه شبـها بـه درگه بـرد سـوز دل
هنوز ار سـر صـلـح داری چـه بـیم؟در عــذرخــواهـان نـبــنـدد کـریـم
ز یــــــزدان دادار داور بــــــخــــــواهشـب تــوبــه تــقـصـیـر روز گـنـاه
کریمی که آوردت از نیست هستعجـب گر بـیفتـی نگیردت دست
اگـر بـنـده ای دسـت حـاجـت بــرآرو گر شرمسـار آب حـسرت بـبـار
نیامد بـر این در کـسـی عـذر خـواهکه سیل ندامت نشستـش گناه
نــریــزد خـــدای آبـــروی کــســـیکه ریزد گناه آب چشمش بسی



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.