ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (٩)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 14:02 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری، و امید از زندگانی قطع کرده که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را بدولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیت آن طرف بجملگی مطیع فرمان گشتند ملک نفسی سرد برآورد و گفت: این مژده مرا نیست دشمنانمراست یعنی وارثان مملکت
در این امید بـسـر شد دریغ عمر عزیزکه آنچه در دلمست از درم فراز آید
امید بسته برآمد ولی چه فایده زآنکامید نیست که عمر گذشتـه بـازآید
کـوس رحـلـت بــکـوفـت دسـت اجـلای دو چـشـمـم وداع سـر بـکـنـیـد
ای کــف دســـت و ســـاعــد و بـــازوهـمــه تــودیـع یـکــدگــر بــکــنــیـد
بـــر مــن افــتـــاده دشــمــن نــاکــامآخــر ای دوســتــان گــذر بــکــنـیـد
روزگــــارم بـــــشــــد بــــنــــادانــــیمـن نـکــردم شــمـا حــذر نـکــنـیـد



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.