ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (١٦)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 22:02 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد بنزد من آورد که کفاف اندک دارم و عیال بسیار و طاقت بار فاقه نمی آرم، بارها در دلم آمد که باقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگانی کرده شود کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد
بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیستبس جان بلب آمد که بـرو کس نگریست
باز از شماتت اعدا براندیشم که بطعنه در قفای من بخندند و سعی مرا در حق عیال بر عدم مروت حمل کنند و گویند
مــبـــیــن آن بـــی حـــمــیــت را کــه هــرگــزنــخــواهــد دیــد روی نــیــکــبـــخــتـــی
کـــه آســـانــی گـــزیــنـــد خـــویــشـــتـــن رازن و فــرزنــد بـــگــذارد بـــســـخـــتـــی
و در علم محاسبت چنانکه معلومست چیزی دانم، اگر بجاه شما جهتی معین شود که موجب جمعیت خاطر باشد، بقیت عمر از عهده شکر آن بیرون آمدن نتوانم.
گفتم عمل پادشه ای برادر دو طرف دارد امید نان و بیم جان، و خلاف رای خردمندانست بدان امید درین بیم افتادن
کــــس نــــیــــایــــد بــــه خــــانــــه درویـــشکــــه خــــراج زمــــیــــن و بـــــاغ بــــده
یــا بـــتـــشـــویــش و غــصـــه راضـــی شـــویـــا جـــگـــر بـــنـــد پـــیــش زاغ بـــنـــه
گفت: این موافق حال من نگفتی و جواب سئوال من نیاوردی، نشنیده که هر که خیانت ورزد دستش از حساب بلرزد
راســـتــــی مـــوجــــب رضـــای خــــداســـتکـس نـدیـدم کـه گـم شـد از ره راســت
و حکما گفته اند: چهارکس از چهار کس بجان برنجند حرامی از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسپی از محتسب، و آنرا که حساب پاکست از محاسبه چه باکست
مــکــن فــراخ روی در عــمــل اگــر خـــواهــیکه وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ
تـو پـاک بــاش و مـدار ای بــرادر از کـس بــاکزنـنـد جـامـه نـاپـاک کـاز ران بــر سـنـگ
گفتم: حکایت آن روباه مناسب حال توست که دیدندش گریزان و افتان و خیزان، کسی گفتش: چه آفتست که موجب چندین مخافتست؟ گفتا: شنیده ام شتر را بسخره میگیرند.
گفت: ای سفیه شتر را با تو چه مناسبتست و ترا بدو چه مشابهت؟ گفت: خاموش که اگر حسودان بغرض گویند که این شترست و گرفتار آیم کرا غم تخلیص من باشد تا تفتیش حال من کند و تا تریاق از عراق آورده شود مار گزیده مرده باشد ترا همچنین فضلست و دیانت و تقوی و امانت اما معاندان در کمین اند و مدعیان گوشه نشین؛
اگر آنچه حسن سیرت تست بخلاف آن تقریر کنند و در معرض خطاب پادشاه آئی، در آن حالت که مرا مجال مقالت باشد، پس مصلحت آن میبینم که ملک قناعت را حراست کنی و ترک ریاست گوئی بدریا در منافع بیشمارست وگر خواهی سلامت بر کنارست
رفیق این سخن بشنید و بهم برآمد و روی از این حکایت درهم کشید و سخنهای رنجش آمیز گفتن گرفت که این چه عقل و کفایتست و فهم و درایت، قول حکما درست آمد که گفته اند: دوستان در زندان بکار آیند که بر سفره همه دشمنان دوست نمایند
دوســت مــشــمــار آنــکــه در نــعــمــت زنــدلــــاف یـــاری و بــــرادر خــــوانـــدگــــی
دوســت آن بــاشـد کـه گـیـرد دسـت دوسـتدر پــریــشــان حــالــی و درمــانــدگــی
دیدم که متغیر میشود و نصیحت بغرض میشنود، به نزدیک صاحبدیوان رفتم بسابقه معرفتی که در میان ما بود صورت حالش بگفتم و اهلیت و استحقاقش بیان کردم تا بکاری مختصرش نصب کردند
چندی بر این برآمد لطف طبعش را بدیدند و حسن تدبیرش را بپسندیدند کارش از آن درگذشت و بمرتبه بالاتر از آن متمکن شد و همچنین نجم سعادتش در ترقی بود تا باوج ارادت رسید و مقرب حضرت سلطان و شار الیه معتمد علیه گشت بر سلامت حالش شادمانی کردم و گفتم
ز کـار بـسـتـه میاندیش و دل شـکـسـتـه مدارکه آب چـشمه حـیوان درون تـاریکیسـت
الــــا لــــا تــــخــــرنـــن اخــــوا لــــبــــلــــیـــهفـــلــلـــر حـــمــن الـــطـــاف خـــفـــیــه
مــنـشــیـن تــرش از گــردش ایـام کــه صــبــرتــلـخــســت ولـیـکـن بــر شـیـریـن دارد
در آن قربت مرا با طایفه یاران اتفاق سفر افتاد، چون از زیارت مکه باز آمدم دو منزلم استقبال کرد، ظاهر حالش را دیدم پریشان و در هیأت درویشان؛
گفتم: چه حالتست؟ گفت: آنچنانکه تو گفتی طایفه ای حسد بردند و بخیانتم منسوب کردند و ملک دام ملکه در کشف حقیقت آن استقصا نفرمود و یاران قدیم و دوستان حمیم از کلمه حق خاموش شدند و صحبت دیرین فراموش کردند
نـــبـــیــنـــی کـــه پـــیـــش خـــداونـــد جـــاهســتــایـش کـنـان دســت بــر بــرنـهـنـد
وگـــــــــــر روزگـــــــــــارش درآرد ز پـــــــــــایهـمـه عــالــمـش پــای بــر ســر نـهـنـد
فی الجمله بانواع عقوبت گرفتار بودم تا درین هفته که مژده سلامت حجاج برسید از بند گرانم خلاص کردند و ملک موروثم خاص.
گفتم: در آن نوبت اشارت من قبول نکردی که گفتم پادشاهان چون سفر دریاست خطرناک و سودمند، یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری
یـا زر بــهـر دو دســت کـنـد خــواجــه در کـنـاریـا مـوج روزی افـکـنـدش مـرده بــر کـنـار
مصلحت ندیدم از این بیش ریش درونش بملامت خراشیدن و نمک پاشیدن، بدین کلمه اختصار کردم
نــدانــســتــی کــه بــیــنــی بـــنــد بـــر پــایچــو در گــوشــت نــیـامــد پــنــد مــردم
دگــــر ره گــــر نــــداری طــــاقــــت نــــیـــشمــکــن انــگــشـــت در ســـوراخ کـــژدم



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.