ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (١٨)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 22:02 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
ملک زاده ای گنج فراوان از پدر میراث یافت دست کرم برگشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بیدریغ بر سپاه و رعیت بریخت
نــیــاســـایــد مــشـــام از طـــبـــلــه عـــودبـر آتـش نه کـه چـون عـنـبـر بـبـوید
بـــزرگــی بـــایــدت بـــخــشــنــدگــی کــنکــه دانـه تــا نـیـفــشــانـی نــرویـد
یکی از جلسای بیتدبیر نصیحتش آغاز کرد که ملوک پیشین مراین نعمت را بسعی اندوخته اند و برای مصلحت نهاده دست از این حرکت کوتاه کن که واقعه ها در پیشست و دشمنان از پس، نباید که بوقت حاجت فرو مانی
اگـر گـنـجــی کــنـی بــر عــامـیـان بــخــشرسـد هـر کـدخــدائی را بــرنـجــی
چــرا نـســتــانـی از هـریـک جــوی سـیـم؟کـه گـرد آیـد تــرا هـر روز گـنـجـی؟
ملک روی از این سخن درهم کشید و موافق طبعش نیامد و مراو را زجر فرمود و گفت: خدای تعالی مرا مالک این مملکت گردانیده است که بخورم و ببخشم نه پاسبانم که نگه دارم
قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشتنوشیروان نمرد که نام نکو گذاشت



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.