ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (٢١)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 22:03 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
مردم آزاریرا حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد، درویش را مجال انتقام نبود، سنگ را نگاه میداشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاهش کرد، درویش اندر آمد و سنگ بر سرش کوفت، گفتا تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟
گفت: من فلانم و این همان سنگست که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت: چندین روزگار کجا بودی؟ گفت: از جاهت اندیشه میکردم اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت شمردم
ناسزائی را که نبینی بخت یارعـاقـلـان تـسـلیم کـردند اخـتـیار
چـون نـداری نـاخـن درنـده تـیزبا بدان آن به که کم گیری ستیز
هر که بـا پولاد بـاز و پـنجه کردساعد مسکین خود را رنجـه کرد
بـاش تـا دستش بـبـندد روزگارپـس بـکام دوسـتـان مغزش بـرار



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.