ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (٢٢)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 14:03 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
یکی از ملوک را مرضی هایل بود که اعاده ذکر آن ناکردن اولیتر، طایفه ای از حکمای یونان متفق شدند که مراین درد را دوائی نیست مگر زهره آدمی که بچندین صفت موصوف باشد، بفرمود تا طلب کردند، دهقان پسری یافتند بدان صفت که حکیمان گفته بودند.
پدر و مادرش را بخواند و بنعمت بیکران خوشنود گردانید و قاضی فتوی داد که خون یکی از رعیت ریختن سلامت نفس پادشاه را روا باشد.
جلاد قصد کرد، پسر سر سوی آسمان کرد و تبسم نمود ملک پرسیدش که در این حالت چه جای خندیدن است. گفت: ناز فرزندان بر پدر و مادر باشد و دعوی پیش قاضی برند و داد از پادشاه خواهند؛
اکنون پدر و مادر بعلت حطام دنیا مرا بخون در سپردند و قاضی بکشتنم فتوی داد و سلطان مصالح خویش در هلاک من همی بیند، بجز خدای عزوجل پناهی نمی بینم
پـیش که بـرآورم ز دسـتـت فـریادهم پیش تو از دست تو گر خواهم داد
سلطان را از این سخن دل بهم برآمد و آب در دیده بگردانید و گفت: هلاک من اولیتر که خون بیگناهی ریختن، سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمت بی اندازه بخشید و آزاد کرد گویند هم در آن هفته شفا یافت
همچنان در فکر آن بیتم که گفتپــیــلــبـــانــی بــر لــب دریــای نــیــل
زیـر پــایـت گـر نـدانـی حــال مـورهـمـچـو حـال تـوسـت زیـر پــای پــیـل



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.