ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (٢٣)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 14:03 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
یکی از بندگان عمرولیث گریخته بود، کسان در عقبش برفتند و باز آوردند، وزیر را با او غرضی بود اشارت به کشتن کرد تا دیگر بندگان چنین فعل روا ندارند، بنده سر پیش عمرو بر زمین نهاد و گفت:
هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواستبنده چه دعوی کند حکم خداوند راست
اما به موجب آنکه پرورده نعمت این خاندانم نخواهم که در قیامت بخون من گرفتار آئی، اجازت فرمای تا من وزیر را بکشم آنگه به قصاص او بفرمای خون مرا ریختن تا بحق کشته باشی.
ملک را خنده گرفت. وزیر را گفت: چه مصلحت میبینی؟ گفت: ای خداوند جهان از بهر خدای این شوخ دیده را بصدقات گور پدر آزاد کن تا مرا در بلائی نیفکند. گناه از منست و قول حکما معتبر که گفته اند
چـــو کـــردی بـــا کـــلـــوخ انـــداز پـــیــکـــارســر خــود را بــنـادانـی شــکــســتــی
چـــو تـــیــر انــداخـــتـــی در روی دشــمــنحـذر کـن کـانـدر آمـاجــش نـشـسـتــی



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.