ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (٢٨)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 14:03 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
درویشی مجرد بگوشه صحرائی نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت. درویش از آنجا که فراغت ملک قناعتست، سر برنیاورد و التفات نکرد.
سلطان از آنجا که سطوت سلطنتست برنجید و گفت: اینطایفه خرقه پوشان بر مثال حیوانند و اهلیت و آدمیت ندارند. وزیر گفت: ای جوانمرد! سلطان روی زمین بر تو گذر کرد چرا خدمت نکردی و شرط ادب بجا نیاوردی؟
گفت: ملک را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدانکه ملوک از بهر پاس رعیت اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک
پــادشـه پــاســبــان درویـشــســتگـر چــه نـعــمـت بــفــر دولـت اوســت
گـوسـپـنـد از بـرای چـوپـان نـیـسـتبــلـکـه چـوپــان بــرای خـدمـت اوسـت
یــکـــی امـــروز کـــامــران بـــیــنــیدیــگـــریــرا دل از مـــجـــاهـــده ریــش
روزکــی چــنــد بـــاش تـــا بـــخــوردخـــاک مــغــز ســـر خـــیــال انــدیــش
فـرق شـاهی و بـندگـی بـرخـاسـتچــون قــضــای نـبــشــتــه آمـد پــیـش
گـر کــســی خــاک مـرده بــاز کــنـدنــشـــنـــاســـد تـــوانــگـــر از درویــش
ملک را گفت درویش استوار آمد. گفت: از من چیزی بخواه. گفت: آن میخواهم که دیگربار زحمت من ندهی. گفت: مرا پندی ده. گفت:
دریاب کنونکه نعمتت هست بدستکین نعمت و ملک میرود دست بدست



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.