ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (٣٤)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 22:03 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
یکی از پسران هارون الرشید پیش پدر آمد خشم آلود که فلان سرهنگ زاده مرا دشنام داد. هارون ارکان دولت را گفت: جزای چنین کسی چه باشد؟
یکی اشارت بکشتن کرد و دیگری بزبان بریدن و دیگری بمصادره و نفی. هارون گفت: ای پسر کرم آنست که عفو کنی وگر نتوانی تو نیزش دشنام ده نه چندانکه انتقام از حد درگذرد که آنگاه ظلم از طرف تو باشد و دعوی از قبل خصم
نـه مـردســت آن بــنـزدیـک خــردمـنـدکـه بــا پــیـل دمـان پـیـکـار جـویـد
بلی مرد آن کس است از روی تحقیقکه چون خشم آیدش بـاطل نگوید
***
یــکــی را زشــتــخــوئی داد دشــنــامتـحـمل کرد و گفـت ای نیکفرجـام
بــتــر ز آنـم کـه خــواهـی گـفـت آنـیکه دانم عیب من چون من ندانی



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.