ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (٤٠)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 22:04 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
یکی را از ملوک کنیزکی چینی آوردند. خواست تا در حالت مستی با او جمع آید کنیزک ممانعت کرد. ملک در خشم رفت و او را بسیاهی بخشید که لب زبرینش از پره بینی درگذشته بود و زیرینش بگریبان فرو هشته. هیکلی که صخر جنی از طلعت او برمیدی و عین القطر از بغلش بدمیدی
تـــا گـــوئی تـــا قـــیــامـــت زشـــت روئیبـرو ختمست و بـر یوسف نکوئی
شــخــصــی نــه چــنــان کــریــه مــنــظــرکــز زشــتــی او خــبــر تــوان داد
آنـــگـــه بــــغـــلـــی نـــعــــوذ بــــاالـــلـــهمــــــردار بآفــــــتــــــاب مـــــرداد
آورده اند که سیاه را در آن مدت نفس طالب بود و شهوت غالب. مهرش بجنبید و مهرش برداشت. بامدادان ملک کنیزک را جست و نیافت.
حکایت بگفتند خشم گرفت و فرمود تا سیاه را با کنیزک استوار ببندند و از بام جوسق بقعر خندق دراندازند. یکی از وزرای نیکمحضر روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت: سیاه بیچاره را در این خطائی نیست که سایر بندگان و خدمتکاران بنوازش خداوندی متعودند.
ملک گفت: اگر در مفاوضه او شبی تأخیر کردی چه شدی؟ که من او را افزون از قیمت کنیزک دلداری کردمی. گفت: ای خداوند نشنیده ای که
تشنه سوخته در چشمه روشن چو رسیدتو مپـندار که از پیل دمان اندیشد
ملـحـد گـرسـنه، در خـانه خـالی، بـرخـوانعقل باور نکند کز رمضان اندیشد
ملک را این لطیفه پسند آمد و گفت: اکنون سیاه ترا بخشیدم کنیزک را چه کنم؟ گفت: کنیزک سیاه را بخش که نیمخورده او هم او را نشاید
هــرگــز آنــرا بـــدوســـتـــی مــپـــســـنــدکــه رود جــای نــاپـــســنــدیــده
تــــشـــنـــه را دل نـــخــــواهـــد آب زلـــالنــیــم خـــورد دهــان گـــنــدیــده



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.