ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (١١)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 22:04 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
در جامع بعلبک وقتی کلمه ای همی گفتم بطریق وعظ، با جماعتی افسرده دل مرده، ره از عالم صورت بعالم معنی نبرده. دیدم که نفسم درنمیگیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمیکند.
دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محلت کوران. ولیکن در معنی باز بود و سلسله سخن دراز. در معنی این آیت که و نحن اقرب الله من حبل الورید، سخن بجائی رسانیده بودم که میگفتم
دوسـت نزدیکـتـر از مـن بـه منسـتوین عجبتر که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که دوستدر کـنـار مـن و مـن مـهـجــورم
من از شراب این سخن مست و فضاله قدح در دست، که رونده ای در کنار مجلس گذر کرد و دور آخر در او اثر کرد. و نعره ای چنان زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس بجوش.
گفتم: سبحان الله دوران باخبر در حضور و نزدیکان بی بصر دور
فـهم سـخـن چـون نکـند مـسـتـمـعقـوت طـبـع از متـکـلـم مجـوی
فــســـحـــت مــیــدان ارادت بـــیــارتـا بـزند مرد سخـن گوی گوی



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.