ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (١٧)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 14:05 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
پیاده ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه بدرآمد و همراه ما شد و معلومی نداشت. خرامان همی رفت و میگفت
نه بر استری سوارم نه چو اشتر زیر بـارمنـه خـداونـد رعـیت نه غـلـام شـهریارم
غـم مـوجـود و پـریشـانـی مـعـدوم نـدارمنفسی میزنم آسوده و عمری میگذارم
اشترسواری گفتش: ای درویش کجا میروی؟ برگرد که بسختی بمیری. نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت. چون به نخله محمود رسیدیم توانگر را اجل فرا رسید. درویش ببالینش فراز آمد و گفت: ما به سختی نمردیم و تو بر بختی بمردی
شخصی همه شب بر سر بیمار گریستچـون روز شـد او بـمرد و بـیمـار زیسـت
ای بـــســا اســب تــیــزرو کــه بـــمــانــدکــه خــر لــنــگ جــان بـــمــنــزل بـــرد
بـــس کـــه در خـــاک تـــنــدرســـتـــان رادفــن کــردیــم و زخــم خــورده نــمــرد



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.