ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (١٩)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 14:05 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیغمبر شفیع آوردند، فایده نبود
چـــو پـــیـــروز شـــد دزد تـــیــره روانچـــه غــم دارد از گــریــه کــاروان
لقمان حکیم اندر آن کاروان بود. یکی گفتش: از کاروانیان مگر اینانرا نصیحتی کنی و موعظه ای گوئی تا طرفی از مال ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود. گفت: دریغ کلمه حکمت باشد با ایشان گفتن
آهــنــی را کــه مــوریــانــه بـــخـــوردنـتــوان بــرد از او بــصــیـقـل زنـگ
بــا سـیـه دل چـه سـود گـفـتـن وعـظنــرود مــیـخ آهـنــیـن در ســنــگ
بـروزگار سـلامت شـکـسـتـگان دریابکه جبر خاطر مسکین بلا بگرداند
چو سائل از تو بزاری طلب کند چیزیبـده وگرنه ستـمگر بـزور بـستـاند



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.