ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (٢٧)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 14:05 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
وقتی در سفر حجاز طایفه ای جوانان صاحبدل همدم من بودند و همقدم. وقت ها زمزمه ای بکردندی و بیتی محققانه بگفتندی، عابدی در سبیل منکر حال درویشان بود و بی خبر از درد ایشان.
تا برسیدیم به خیل بنی هلال کودکی سیاه از حی عرب بدرآمد و آوازی برآورد که مرغ از هوا درآورد. اشتر عابد را دیدم که برقص اندر آمد و عابد را بینداخت و راه بیابان گرفت. گفتم: ای شیخ در حیوانی اثر کرد و ترا همچنان تفاوت نمیکند
دانی چـه گفت مرا آن بـلبـل سحـریتو خود چه آدمیی کز عشق بیخبری؟
اشتر بشعر عرب در حالتست و طربگر ذوق نیسـت تـرا کـژ طـبـع جـانوری
و عند هبـوب الناشـرات علی الحـمیتـمیل غـصـون الـبـان لـاالحـجـر الصـلد
بـذکرش هر چـه بـینی در خروشستدلی داند در این معنی که گوشـسـت
نه بـلبـل بـر گلش تسبـیح خوانیستکه هر خـاری تـبـسـپـحـش زبـانیست



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.