ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (٣٢)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 14:05 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
از صحبت یاران دمشقم ملالتی پدید آمده بود. سر در بیابان قدس نهادم و با حیوانات انس گرفتم، تا وقتی که اسیر قید فرنگ شدم در خندق طرابلس با جهودانم بکار گل بداشتند.
یکی از رؤسای حلب که سابقه معرفتی میان ما بود گذر کرد و بشناخت و گفت: ای فلان این چه حالتست؟ گفتم: چگویم
همی گریخـتـم از مردمان بـکوه و بـدشتکه از خدای نبودم به دیگری پرداخت
قیاس کن که چه حالم بود در این ساعتکه در طویله نامردمم بـبـاید سـاخـت
پـــای در زنـــجـــیــر پـــیــش دوســـتـــانبـه کـه بــا بـیـگـانـگـان در بــوسـتـان
بر حالت من رحمت آورد، و بده دینار از قید فرنگم خلاص کرد، و با خود بحلب برد و دختری که داشت بنکاح من درآورد به کابین صد دینار.
مدتی برآمد. دختر بدخوی و ستیزه روی و نافرمان بود. زبان درازی کردن گرفت و عیش مرا منغص داشتن
زن بــــــد در ســــــرای مـــــرد نـــــکـــــوهــم دریــن عـــالـــم اســـت دوزخ او
زیــــنــــهــــار از قــــریــــن بــــدزنــــهــــارو قــــنــــا ربــــنــــا عــــذاب الــــنـــار
باری زبان تعنت دراز کرده همی گفت: تو آن نیستی که پدرم ترا از قید فرنگ بده دینار بازخرید؟ گفتم: بلی بده دینارم بازخرید و بصد دینار به دست تو گرفتار کرد
شـــنــیــدم گــوســـپـــنــدی را بـــزرگــیرهـانـیـد از دهـان و دســت گــرگــی
شــبــانـگـه کـارد بــر حــلـقـش بــمـالـیـدروان گــوســپــنــد از وی بــنــالــیـد :
کـــه از چـــنـــگـــال گـــرگـــم در ربـــودیچـو دیـدم عـاقـبـت خـود گـرگ بـودی



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.