ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (٣٧)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 22:06 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
درویشی به مقامی درآمد که صاحب آن بقعه کریم النفس بود و خردمند. طایفه اهل فضل و بلاغت در صحبت او هر یکی بذله و لطیفه ای چنانکه رسم ظریفان باشد همی گفتند.
درویش راه بیابان کرده بود و مانده و چیزی نخورد. یکی از آن میان بطریق ظرافت گفت: ترا هم چیزی بباید گفت. گفت: مرا چون دیگران فضل و بلاغتی نیست و چیزی نخوانده ام بیک بیت از من قناعت کنید. همگنان به رغبت گفتند: بگوی. گفت
من گرسنه در برابرم سفره نانهمچـون عزبـم بـر در حمام زنان
یاران بخندیدند و ظرافتش بپسندیدند و سفره پیش آوردند. صاحب دعوت گفت: ای یار زمانی توقف کن که پرستارانم کوفته بریان همیسازند. درویش سر برآورد و گفت
کوفتـه بـر سـفره من گو مبـاشگرسنه را نان تهی کوفته است



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.