ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (٣٩)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 14:06 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
فقیهی پدر را گفت: هیچ از این سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمیکند بحکم آنکه نمی بینم مرایشانرا کرداری موافق گفتار
تـــرک دنـــیـــا بـــه مـــردم آمـــوزنـــدخــویـشـتــن سـیـم و غـلـه انـدوزنـد
عـالـمـی را کـه گـفـت بــاشـد و بـسهـر چــه گــویـد نـگــیـرد انــدر کــس
عــالــم آنـکــس بــود کــه بــد نـکــنـدنـه بــگـویـد بــخــلـق و خــود نـکــنـد
أتا مرون الناس بالبر و تنسون انفسکم
عـالـم کـه کـامرانی و تـن پـروری کـنداو خویشتن گمست، کرا رهبری کند
پدر گفت: ای پسر بمجرد این خیال باطل نشاید روی از تربیت ناصحان بگردانیدن و علما را بضلالت منسوب کردن و در طلب عالم معصوم از فواید علم محروم ماندن همچو نابینائی که شبی در وحل افتاده بود و میگفت: ای مسلمانان چراغی فرا راه من دارید زنی مازحه گفت: تو که چراغ نبینی به چراغ چه بینی؟ همچنین مجلس وعظ چون کلبه بزازست آنجا تا نقدی ندهی بضاعتی نستانی و اینجا تا ارادتی نیاری سعادتی نبری
گـفـت عـالـم بــگـوش جــان بــشــنـوور نــمــانــد بـــگــفـــتـــنــش کـــردار
بــاطــلـســت آنـچــه مـدعــی گــویـدخـفـتــه را خـفـتــه کـی کـنـد بــیـدار
مــرد بــایــد کــه گــیــرد انــدر گــوشوز نــبــشــتــســت پــنــد بـــر دیــوار
صـاحـبـدلی بـه مدرسـه آمد ز خـانقاهبـشکست عهد صحـبـت اهل طریقرا
گفتـم میان عالم و عابـد چه فرق بـودتــا اخـتـیـار کـردی از آن ایـن فـریـقـرا
گفت آن گلیم خویش بدر میبرد ز موجوین جـهد میکـند کـه بـگـیرد غـریقـرا



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.