ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (٤٢)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 14:06 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
این حـکـایت شـنو که در بـغـدادرایت و پـرده را خـلـاف افـتـاد
رایــت از گــرد راه و رنــج رکــابگفت بـا پرده با طریق عتاب:
من و تو هر دو خواجه تا شانیمبــنـده بــارگـاه ســلـطـانـیـم
مـن ز خـدمـت دمـی نـیاسـودمگـاه و بـیگـاه در سـفـر بـودم
تـو نه رنج آزمـوده ای نه حـصـارنه بیابـان و بـاد و گرد و غبـار
قدم من بـسـعی پـیشـتـرسـتپس چرا عزت تو بـیشترست
تـــو بـــر بـــنــدگـــان مــه روئیبــا کـنـیـزان یـاسـمـن بـوئی
مـن فـتـاده بــدسـت شـاگـردانبـسفر پـای بـند و سـرگردان
گفـت من سـر بـر آسـتـان دارمنه چو تو سر بر آسمان دارم
هـر کـه بــیـهـوده گـردن افــرازدخـویشـتـن را بـگـردن انـدازد



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.