ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (١٣)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 14:07 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
خشکسالی در اسکندریه عنان طاقت درویش از دست رفته بود و درهای آسمان بر زمین بسته و فریاد اهل زمین بآسمان پیوسته
نماند جانور از وحش و طیر و ماهی و مورکه بر فلک نشد از بیمرادی افغانش
عجـب که دود دل خـلق جـمع می نشـودکه ابـر گردد و سـیلاب دیده بـارانش
در چنین سالی مخنثی، (دور از دوستان) که سخن در وصف او ترک ادبست خاصه در حضرت بزرگان و بطریق اهمال از آن درگذشتن هم نشاید که طایفه ای بر عجز گوینده حمل کنند، بر این دو بیت اختصار کنیم که اندکی دلیل بسیاری باشد و مشتی نمودار خرواری
گــر تـــتـــر بـــکــشــد ایــن مــخـــنــث راتـــتـــری را دگــر نــبـــایــد کــشــت
چــنــد بـــاشــد چــو جــســر بـــغــدادشآب در زیـــر و آدمـــی بـــر پـــشـــت
چنین شخصی که یک طرف از نعت او شنیدی، در آن سال نعمتی بیکران داشت. تنگدستانرا سیم و زر دادی و مسافرانرا سفره نهادی.
گروهی درویشان، از جو ز فاقه بجان آمده بودند. آهنگ دعوت او کردند و مشاورت به من آوردند. سر از موافقت باز زدم و گفتم
نــخـــورد شـــیــر، نــیــمــخـــورده ســـگور بــمــیـرد بــســخــتــی انـدر غــار
تــن بـــه بـــیــچــارگــی و گــرســنــگــیبــنـه و دسـت پـیـش سـفـلـه مـدار
گــر فــریـدون شــود بــنـعــمــت و مـلــکبـیـهـنـر را بـه هـیـچ کـس مـشـمـار
پـــرنـــیـــان و نـــســـیـــچ بــــر نـــااهـــللــاجـــورد و طــلــاســـت بـــر دیــوار



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.