ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (٢٢)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 22:07 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
بازرگانی را دیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده و خدمتکار. شبی در جزیزه کیش مرا به حجره خویش درآورد.
همه شب نیارامید از سخنهای پریشان گفتن، که فلان انبارم به ترکستانست و فلان بضاعت به هندوستان و این قبال فلان زمینست و فلان چیز را فلان ضمین.
گاه گفتی خاطر اسکندریه دارم که هوائی خوشست. باز گفتی نه که دریای مغرب مشوشست. سعدیا سفری دیگرم در پیشست اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش بگوشه ای بنشینم.
گفتم: آن کدام سفر است؟ گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن بچین که شنیدم قیمتی دارد و از آنجا کاسه چینی بروم آرم و دیبای رومی بهند و فولاد هندی بحلب و آبگینه حلبی بیمن و برد یمانی بپارس.
وزان پس ترک تجارت کنم و بدکانی بنشینم. انصاف از این ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند. گفت: ای سعدی تو هم سخنی بگو از آنها که دیده ای یا شینده ای. گفتم:
آن شنیدستی که در صحرای غوربـارسالاری بـیفتـاد از ستـور
گـفـت چــشــم تــنـگ دنـیـا دار رایا قناعت پر کند یا خاک گور



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.