ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (٢٦)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 14:08 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
ابلهی را دیدم سمین. خلعتی ثمین در برو مرکبی تازی در زیر و قصبی مصری بر سر. کسی گفت: سعدی چگونه همی بینی این دیبای معلم بر این حیوان لایعلم؟ گفتم: خطی زشتست که به آب زر نبشتست
قــــد شــــابــــه بــــا لــــوری حــــمــــارعــــجـــــلــــا جـــــســــدا لــــه خــــوار
یک خلقت زیبا به از هزار خلعت دیبا
بـه آدمـی نـتـوان گـفـت مـاند این حـیوانمـگـر دراعـه و دسـتـار و نقـش بـیرونش
بگرد در همه اسباب و ملک و هستی اوکـه هیچ چـیز نبـینی حـلال جـز خـونش
شـریف اگر متـضـعـف شـود، خـیال مبـندکه پـایگاه بـلندش ضـعـیف خـواهد شـد
ور آسـتــانـه سـیـمـیـن بــمـیـخ زر بــزنـدگمان مبر که یهودی شریف خواهد شد



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.