ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (٢٨)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 22:08 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
مشت زنی را حکایت کنند که از دهر مخالف بفغان آمده بود و خلق فراخ از دست تنگ بجان رسیده. شکایت پیش پدر برد و اجازت خواست که عزم سفر دارم مگر بقوت بازو دامن کامی فراچنگ آرم
فــضــل و هـنـر ضــایـعــســت تــا نـنـمـایـنـدعـود بــر آتــش نـهـنـد و مـشـک بــســایـنـد
پدر گفت: ای پسر خیال محال از سر بدر کن و پای قناعت در دامن سلامت کش که بزرگان گفته اند: دولت نه بکوشیدنست چاره کم جوشیدنست.
کــس نــتــوانـد گــرفــت دامــن دولــت بــزورکوشـش بـیفـایدسـت وسـمه بـرابـر وی کور
چــــه کــــنــــد زورمــــنــــد وارون بــــخــــتبـــازوی بـــخــت بـــه کــه بـــازوی ســخــت
اگــر بــهـر ســر مـوئیـت صــد خــرد بــاشــدخــرد بــکـار نـیـایـد چــو بــخــت بــد بــاشـد
پسر گفت: ای پدر فوائد سفر بسیار است از نزهت خاطر و جر منافع، و دیدن عجایب و شنیدن غرایب، و تفرج بلدان و محاورت خلان، و تحصیل جاه و ادب و مزید مال و مکتسب، و معرفت یاران و تجربت روزگاران. چنانکه سالکان طریقت گفته
تـــــا بــــــدکـــــان و خـــــانـــــه در گـــــرویهــــرگــــز ای خـــــام آدمــــی نــــشـــــوی
بـــــرو انــــدر جـــــهــــان تـــــفـــــرج کـــــنپــــیـــش از آن روز کــــز جــــهــــان بــــروی
پدر گفت: ای پسر منافع سفر چنین که گفتی بسیار است ولیکن مسلم پنج طایفه راست. نخستین بازرگانی که با وجود نعمت و مکنت، غلامان و کنیزان دارد دلاویز و شاگردان چابک. هر روز بشهری و هر شب بمقامی و مردم بتفرجگاهی از نعیم دنیا متمتع.
منعم بـکوه و دشـت و بـیابـان غریب نیسـتهر جـا که رفت خیمه زد و خـوابـگاه ساخـت
و آنـرا کـه بـر مـراد جـهان نیسـت دسـتـرسدر زاد و بـوم خـویش غریبـست و ناشناخـت
دوم عالمی که بمنطق شیرین و قوت فصاحت و مایه بلاغت، هرجا که رود بخدمت او اقدام نمایند و اکرام کنند
وجــود مـردم دانـا مــثــال زر طــلــی اســتکـه هر کـجـا کـه رود قـدر و قـیمـتـش دانـنـد
بـــزرگ زاده نـــادان بـــه شـــهـــروا مـــانـــدکـه در دیـار غـریـبــش بـه هـیـچ نـسـتـانـنـد
سیم خوبروئی که درون صاحبدلان بمخالطت او میل کند، که بزرگان گفته اند: اندکی جمال به از بسیاری مال، و گویند: روی زیبا مرهم دلهای خسته است و کلید درهای بسته. لاجرم صحبت او را همه جای غنیمت شناسند و خدمتش را منت دانند
شـاهـد آنـجـا کـه رود حـرمـت و غـزت بـیـنـدور بــرانـنـد بــقــهـرش پــدر و مـادر خــویـش
پـــر طـــاوس در اوراق مـــصـــاحـــف دیـــدمگفـتـم این منزلت از قـدر تـو می بـینم بـیش
گفـت خـاموش که هر کـس که جـمالی داردهـر کـجـا پـای نـهـد دسـت نـدارنـدش پـیش
***
چــون در پــسـر مـوافـقـتــی و دلـبــری بــودانـدیـشـه نـیـسـت گـر پـدر از وی بــری بــود
او گـوهرسـت، گـو صـدفـش در میان مـبـاشدر یـتــیـم را هــمــه کــس مــشــتــری بــود
چهارم خوش آوازیکه بحنجره داودی آب از جریان و مرغ از طیران بازدارد. پس بوسیلت این فضیلت دل مشتاقان صید کند. و ارباب معنی بمنادمت او رغبت نمایند و بانواع خدمت کنند
ســـمـــعـــی الـــی حـــســـن الـــاغـــانــیمـــن ذاالــــذی حــــبــــس الـــمـــثــــانـــی
چـــه خـــوش بــــاشـــد آواز نـــرم حـــزیـــنبـــگـــوش حـــریــفـــان مـــســـت صـــبـــوح
بـــــه از روی زیــــبـــــاســـــت آواز خـــــوشکــه آن خـــط نــفـــســـت و ایــن قــوت روح
یا کمینه پیشه وری که بسعی بازو کفافی حاصل کند، تا آبروی از بهر نان ریخته نگردد چنانکه خردمندان گفته اند
گــر بـــغـــریــبـــی رود از شـــهــر خـــویــشســخــتــی و مـحــنـت نـکــشــد پــیـنـه دوز
ور بــــخـــرابــــی فـــتــــد از مـــمـــلـــکـــتگـــرســـنــه خـــفـــتـــد مــلـــک نــیــمـــروز
چنین صفتها که بیان کردم ای پسر در سفر موجب جمعیت خاطرست و داعیه طیب عیش. و آنکه از این جمله بی بهره است بخیال باطل در جهان برود و دیگر، کسش نام و نشان نشنود
هر آنکـه گـردش گیتـی بـکـین او بـرخـاسـتبــغــیـر مـصــلــحــتــش رهـبــری کــنـد ایـام
کـبــوتــری کـه دیـگـر آشـیـان نـخـواهـد دیـدقـضـا هـمـی بــردش تـا بـسـوی دانـه و دام
پسر گفت: ای پدر قول حکما را چگونه مخالفت کنیم که گفته اند: رزق اگر چه مقسومست باسباب حصول آن تعلق شرطست. و بلا اگرچه مقدور از ابواب دخول آن احتراز واجب
رزق اگـــر چـــنـــد بـــیـــگـــمـــان بــــرســـدشــرط عــقــلــســـت جـــســتـــن از درهــا
ور چــه کــس بـــی اجـــل نــخــواهــد مــردتـــــــــو مـــــــــرو در دهـــــــــان اژدهـــــــــا
در این صورت که منم با پیل دمان بزنم و با شیر ژیان پنجه درافکنم. پس مصلحت آنست ای پدر که سفر کنم کزین بیش طاقت بینوائی نمی آرم
چـون مـرد بــرفـتـاد ز جـای و مـقـام خـویـشدیگر چـه غم خـورد همه آفاق جـای اوسـت
شـب هـر تـوانـگـری بــسـرائی هـمـی رونـددرویش هر کجـا که شب آید سـرای اوسـت
این بگفت و پدر را وداع کرد و همت خواست و روان شد و با خود همی گفت
هــنــرور چــو بـــخــتــش نــبـــاشــد بــکــامبــــجــــائی رود کــــش نــــدانــــنــــد نــــام
همچنین تا برسید بکنار آبی که سنگ از صلابت او بر سنگ همی آمد و خروش بفرسنگ همیرفت
سهمگین آبی که مرغابی در او ایمن نبودیکمترین موج آسیا سنگ از کنارش در ربودی
گروهی مردمانرا دید هر یک بقراضه ای در معبر نشسته و رخت سفر بسته. جوانرا دست عطا بسته بود. زبان ثنا برگشود چندانکه زاری کرد یاری نکردند
بــی زر نــتــوانــی کــه کــنـی بــر کــس زورور زر داری بـــــزور مـــــحـــــتـــــاج نـــــه ای
ملاح بی مروت ازو بخنده برگردید و گفت
زر نـــداری نـــتــــوان رفــــت بــــزور از دریـــازور ده مـرده چـه بــاشـد زر یـک مـرده بــیـار
جوانرا دل از طعنه ملاح بهم برآمد. خواست که از او انتقام کشد کشتی رفته بود آواز داد و گفت: اگر بدین جامه که پوشیده ام قناعت کنی دریغ نیست ملاح طمع کرد و کشتی بازگردانید
بــــدوزد شــــره دیــــده هــــوشــــمــــنــــددرآرد طـــمـــع مـــرغ و مـــاهـــی بـــبـــنـــد
چندانکه ریش و گریبانش بدست جوان افتاد بخود درکشید و بی محابا فروگوفت یارش از کشتی بدرآمد
تا پشتی کند همچنین درشتی دید و پشت بداد. جز این چاره ندانستند که با او بمصالحت گرایند و باجرت کشتی مسامحت نمایند
چــو پـــرخــاش بـــیــنــی تـــحــمــل بـــیــارکــــه ســــهـــلـــی بــــبــــنـــدد در کــــارزار
بــشــیــریـن زبــانــی و لــطــف و خــوشــیتـــوانــی کــه پـــیــلــی بـــمــوئی کــشــی
لـطــافــت کــن آنـجــا کــه بــیـنـی ســتــیـزنـــــبـــــرد قـــــز نــــرم را تـــــیــــغ تـــــیــــز
بعذر ماضی در قدمش افتادند و بوسه چند بنفاق بر سر و چشمش دادند پس بکشتی درآوردند و روان شدند. تا برسیدند بستونی از عمارت یونان در آب ایستاده.
ملاح گفت: کشتی را خللی هست یکی از شما که زورآورتر است باید که بدین ستون برود و خطام کشتی بگیرد تا عمارت کنیم.
جوان بغرور دلاوری که در سر داشت از خصم دلآزرده نیندیشید و قول حکما معتبر نداشت که گفته اند: هرکرا رنجی بدل رسانیدی اگر در عقب آن صد راحت برسانی از پاداش یک رنجش ایمن مباش که پیکان از جراحت بدرآید و آزار در دل بماند
چـه خـوش گـفـت بـکـتـاش بــا خـیـل تـاش:چــو دشــمـن خــراشــیـدی ایـمـن مــبــاش
***
مـــشـــو ایــمـــن کـــه تـــنـــگـــدل گـــردیچـــون ز دســـتـــت دلـــی بــــتـــنـــگ آیـــد
ســـــنــــگ بـــــر بـــــاره حـــــصــــار مــــزنکـــه بــــود کــــز حــــصــــار ســــنـــگ آیـــد
چندانکه مقود کشتی به ساعد برپیچید و بر بالای ستون رفت ملاح زمام از کفش درگسلانید و کشتی براند. بیچاره متحیر بماند.
روزی دو بلا و محنت کشید و سختی دید. سوم روز خوابش گریبان گرفت و در آب انداخت. بعد از شبانروزی دگر بر کنار افتاد.
از حیاتش رمقی مانده بود. برگ درختان خوردن گرفت و بیخ گیاهان برآوردن، تا اندکی قوت یافت. سر در بیابان نهاد و همی رفت تا تشنه و بی طاقت بسر چاهی رسید.
قومی برو گرد آمده و شربتی آب بپشیزی همی آشامیدند جوانرا پشیزی نبود طلب کرد و بیچارگی نمود، و رحمت نیاوردند. دست تعدی دراز کرد میسر نشد. بضرورت تنی چند را فرو کوفت. مردان غلبه کردند و بی محابا بزدند و مجروح شد
پـــشـــه چـــو پـــر شـــد بـــزنـــد پـــیـــل رابــا هـمـه تــنـدی و صــلــابــت کــه اوســت
مــــورچــــگــــان را چــــو بـــــود اتـــــفــــاقشـــیـــر ژیـــانـــرا بــــدرانـــنـــد پــــوســــت
بحکم ضرورت در پی کاروانی افتاد و شبانگاه برسیدند بمقامی که از دزدان پر خطر بود. کاروانیانرا دید لرزه بر اندام اوفتاده و دل بر هلاک نهاده.
گفت: اندیشه مدارید که یکی منم درین میان که به تنها پنجاه مرد را جواب دهم و دیگر جوانان هم یاری کنند. این بگفت و مردم کاروان را به لاف او دل قوی شد و به صحبتش شادمانی کردند و بزاد و آبش دستگیری واجب دانستند.
جوانرا آتش معده بالا گرفته بود و عنان طاقت از دست رفته لقمه ای چند از سر اشتها تناول کرد و دمی چند آب در سرش آشامید تا دیو درونش بیارامید و بخفت.
پیرمردی جهاندیده در آن کاروان بود گفت: ای یاران من ازین بدرقه شما اندیشه ناکم نه چندانکه از دزدان. چنانکه حکایت کنند که عربی را درمی چند گرد آمده بود و به شب از تشویش لوریان در خانه تنها خوابش نبردی.
یکی را از دوستان پیش خود آورد تا وحشت تنهائی بدیدار او منصرف گرداند. شبی چند در صحبت او بود چندانکه بر درمهاش وقوف یافت ببرد و سفر کرد. بامدادان دیدند عربرا گریان و عریان. گفتند: حال چیست؟ مگر آن درمهای ترا دزد برد؟ گفت: لا ولله بدرقه برد
هــرگـــز ایــمـــن ز مـــار نـــنـــشـــســـتـــمتــا بــدانـســتــم آنـچــه خــصــلــت اوســت
زخـــم دنـــدان دشـــمـــنـــی تـــبــــرســـتکــه نــمــایــد بـــچـــشــم مــردم، دوســـت
چه دانید اگر این هم از جمله دزدان باشد که بعیاری در میان ما تعبیه شده تا بوقت فرصت یاران را خبر کند پس مصلحت آن بینم که مراو را خفته بمانیم و برانیم.
جوانرا تدبیر پیر استوار آمد و مهابتی از مشت زن در دل گرفتند و رخت برداشتند و جوانرا خفته بگذاشتند. آنگه خبر یافت که آفتابش در کتف تافت.
سر برآورد. کاروان را رفته دید. بیچاره بسی بگردید و ره بجائی نبرد. تشنه و بی نوا روی بر خاک و دل بر هلاک نهاده همی گفت
مــــن ذایـــحــــدثــــنـــی وزم الــــعــــیـــسمــالــلــغــریــب ســـوی الــغــریــب انــیــس
درشــتـــی کــنــد بـــا غــریــبـــان کــســـیکــه نــابــوده بـــاشــد بـــغــربـــت بـــســی
مسکین درین سخن بود که پادشه پسری بصید از لشکریان دورافتاده بود. بالای سرش ایستاده همی شنید و در هیأتش نگه میکرد. صورت ظاهرش پاکیزه دید و صفت حالش پریشان.
پرسید: از کجائی و بدین جایگه چون افتادی؟ برخی از آنچه برسر او رفته بود اعادت کرد. ملک زاده را بر حال تباه او رحمت آمد خلعت و نعمت داد و معتمدی با وی بفرستاد تا بشهر خویش آمد.
پدر بدیدار او شادمانی کرد و بر سلامت حالش شکر گفت. شبانگه از آنچه بر سر او گذشته بود از حالت کشتی و جور ملاح و جفای روستائیان بر سر چاه و غدر کاروانیان در راه، با پدر همی گفت. پدر گفت: ای پسر نگفتمت هنگام رفتن که تهی دستانرا دست دلیری بسته است و پنجه شیری شکسته
چـه خـوش گفت آن تـهی دسـت سلحـشورجـــوی زر بـــهـــتـــر از پـــنـــجـــاه مـــن زور
پسر گفت: ای پدر هر آینه تا رنج نبری گنج برنداری و تا جان در خطر ننهی بر دشمن ظفر نیابی و تا دانه پریشان نکنی خرمن برنگیری.
نبینی باندک مایه رنجی که بردم چه تحصیل راحت کردم و بنیشی که خوردم چه مایه عسل آوردم
گـــر چـــه بــــیـــرون ز رزق نـــتـــوان خـــورددر طـــلـــب کـــاهـــلـــی نـــشـــایـــد کـــرد
غــواص اگــر انــدیـشــه کــنــد کــام نـهـنـگهــرگــز نــکــنــد در گــرانــمــایــه بــچــنــگ
آسیا سنگ زیرین متحرک نیست لاجرم تحمل بار گران همی کند
چـــه خـــورد شـــیــر شـــرزه در بـــن غــار؟بـــــاز افـــــتـــــاده را چـــــه قـــــوت بـــــود؟
تـــا تـــو در خـــانــه صــیــد خـــواهــی کــرددســـت و پـــایــت چـــو عــنــکــبـــوت بـــود
پدر گفت: ای پسر ترا درین نوبت فلک یاوری کرد و اقبال رهبری که صاحب دولتی در تو رسید و بر تو ببخشائید و کسر حالت را بتفقدی جبر کرد، و چنین اتفاق نادر افتد و بر نادر حکم نتوان کرد. زنهار تا بدین طمع دگرباره گرد ولع نگردی
صـــیــاد نــه هــربـــار شـــگـــالـــی بـــبـــردافــتـــد کــه یــکــی روز پـــلــنــگــش بـــدرد
چنانکه یکی از ملوک پارس، نگین گرانمایه در انگشتری داشت. باری بحکم تفرج با تنی چند از خاصان به مصلای شیراز بیرون رفت فرمود تا انگشتری را بر گنبد عضد نصب کردند تا هر که تیر از حلقه انگشتری بگذراند خاتم او را باشد.
اتفاقا چهارصد حکم انداز که در خدمت او بودند جمله خطا کردند مگر کودکی که بر بام رباط ببازیچه تیر از هر طرف می انداخت، باد صبا تیر او را از حلقه انگشتری درگذرانید.
خلعت و نعمت یافت و خاتم بوی ارزانی داشتند پسر تیر و کمانرا بسوخت. گفتند: چرا چنین کردی؟ گفت: تا رونق نخستین بر جای بماند
گـــه بــــود کــــز حــــکــــیـــم روشــــن رایبـــــرنــــیــــایــــد درســــت تـــــدبـــــیــــری
گــــاه بــــاشــــد کــــه کــــودکــــی نــــادانبــــغــــلــــط بـــــر هــــدف زنــــد تــــیــــری



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.